هیچی نپرس  

هیچی نپرس نگن برات باز
                                با صدای خنده هات قلبمو پاره پاره کردی
یه جا شنیدم تو صدات گفتی ابیت مرده برات
                                        سوزوند منو دوباره حرفات
 
                               
                            

ادامه مطلب  

تصویر رویا  

ش.ر عزیز
امشب بعد از مدتها یادی از شما کردم. یاد خاطرات قشنگمون. لااقل برای من.
شاید باورت نشه ولی من دلتنگ لحظه لحظه با شما بودن شدم.
میدونی، به این نتیجه نرسیدم که بعد از شما زندگی نیست، عشق نیست... بله، شاید باورپذیر نباشه برات ولی من تا سر حد مرگ دوستتون داشتم.
بعد از شما هم عشق هست، باید باشه.
ببخشید. صرفا یادت کردم. میدونی که الان حتی تا قسمتی ازت بدم میاد. معلومه که یادم نمیره چه بلاهایی سرم اومد و چقدر نامهربونی کردی.
به دلیل همون نفرت نمیت

ادامه مطلب  

آخرین دلنوشته من برای اونی که شد تمام دنیام و نابودم کرد  

امروز الان که این رو دارم برات مینویسم میشه 37 روز که امدی تو زندگیم . تک تک ثانیه هاش با
عشق بود . تک تک لحظه هاش عشق بود . اونقد احساس خوشبختی کردم باهات که فکر کنم خود
خدا هم حسادتش شد به این دوست داشتن . خدا هم تحمل نداشت عشق من به تو رو ببینه . باور
نداشت یه بنده بتونه اینجوری عاشق بشه . امروز حرف هایی بهم زدی که هر لحظه صدای خرد
شدنم روحم رو از درون خودم شنیدم . هیچ وقت فکر نمیکردم تو اینجور کنی باهام . هیچ وقت جز
خوشحالیت نخواسته بودم که الان

ادامه مطلب  

پدر بزرگ  

امروز دومین سال روز فوت پدر بزرگ ام هست روزی که فوت کرد و رفتم خونه اش فهمیدم نیست؛تازه فهمیدم چقد برام مهم بوده؛نقش پر رنگی تو زندگی مون نداشت حداقل اینه من ازش بدی ندیده بودم چند تا خاطره ی معمولی دارم؛ که همه اش مثبت ه؛یک خاطره ام مربوط به دوران پنجم دبستان میشه هر روز کیف سنگین مدرسه را با خودم میبردم دم عید بود و کیف اول مهرم بندش پاره شد دادسم تعمیر دوباره پاره شد دادیم تعمیر و گفت قابل تعمیر دیگه نیست کیف جدید بخر؛ کیف قدیمی خواهرم را ب

ادامه مطلب  

مُبآرَک حَنا :)♡  

از همون چشم غره هات که کلی فحش توشه و قربون صدقه رفتنات برای رسیدن به هدفت ... از‌همون غرغرای زیرلبی و نگاهای یواشکیت و چشمای قشنگت ... از همون موقع که یاد دادی بهم زندگی کردنو ، خیلی بیشتر دوسِت داشتم ... از همون وقتا که فهمیدم یه بزرگتری هست تا بتونم بهش تکیه کنم ، یه خواهرِ سه سال بزرگتر از خودم که شبیهشم =) که حتی اکثرا میگن دوقلوییم ^_^ هیچ وقت ، حتی اصلا فکرشو نمیکردم که شمعای هیجده سالگیتو فوت کنی :) بزرگتر که میشی ، خانوم بودنت بیشتر بهم ثابت

ادامه مطلب  

31. ماه کامل پارت 24  

یک جای فیلم دختر میگفت "من اگر با هر رفتار سرد میشکستم، تاحالا تکه تکه شده بودم!" و من فکر کردم چقدر تا به حال خلاف این جمله عمل کردم و به خودم ظلم کردم. با هر رفتار سردی به جای مجازات طرف مقابل یا حتی نادیده گرفتن، خودم را مجازات کردم و زانوی غم بغل گرفتم. تا جایی که باورم شد کسی نمیتواند مرا دوست داشته باشد. هنوز هم همینطورم. با هر حرفی، با هررفتاری خودم را کوچک میبینم و عذاب میکشم. ریشه ی این ماجرا برمیگردد به سال ها قبل. اما حالا؟ هیچ دوست داشت

ادامه مطلب  

زلف عالم سوز باید چه رنگی باشد؟  

آرایشگر گفت زنگ بزن بپرس چی رنگی دوست داره؟ گفتم کی؟ گفت: وا ! قبل از اینکه ادامه بدهد گفتم لطفا  برم گردان به همان سیاه پر کلاغی خودم حوصله ی این بلوندها و زیتونی ها را ندارم دیگر .گفت : بذار برات شرابی بزنم انقدر بهت می یاد .گفتم : توی سرم به اندازه ی کافی شرابی هست گفت خب پس درون و برون رو الان یکی می کنم واست .رفت دنبال مخلوط کردن مواد رنگ مو و حرف زدن با تلفنش .من با پیشبند دراز نشسته بودم رو به آینه .به خودم نگاه کردم .به روزهایی که پر کلاغی بود

ادامه مطلب  

زلف عالم سوز باید چه رنگی باشد؟  

آرایشگر گفت زنگ بزن بپرس چی رنگی دوست داره؟ گفتم کی؟ گفت: وا ! قبل از اینکه ادامه بدهد گفتم لطفا  برم گردان به همان سیاه پر کلاغی خودم حوصله ی این بلوندها و زیتونی ها را ندارم دیگر .گفت : بذار برات شرابی بزنم انقدر بهت می یاد .گفتم : توی سرم به اندازه ی کافی شرابی هست گفت خب پس درون و برون رو الان یکی می کنم واست .رفت دنبال مخلوط کردن مواد رنگ مو و حرف زدن با تلفنش .من با پیشبند دراز نشسته بودم رو به آینه .به خودم نگاه کردم .به روزهایی که پر کلاغی بود

ادامه مطلب  

بد تر ازینم تونست بشه  

وقتی نمی خونی این پی ام هارو  و جوابمو نمیدی مجبورم بیام اینجا درد دل کنم باهات و نسرینم ک طبق معمول کار داره درگیره
تو امروز میگفتی باید جدا بشیم من و تو اینده ای نداریم چون اختلاف سنی داریم باهم 
ولی این سن نیست ک مهمه سن فقط یه عدده مهم قلب ادم هاست تو باید حرف قلبت رو بزنی نه حرف عقل  و منطق
من  تموم سعیم رو میکنم تا نگه دارمت 
به هر دری میزنم ک بتونم دوباره زندگی  مو بسازم باهات 
تا امروز جون کندم من ک نذارم بزرگ ترین اشتباه زندکی تو مرتکب

ادامه مطلب  

من پر از...  

 
من پر از کوچه ام ، پر از حادثه ، پر از فریاد‌های سوزناک برگها .مرا تا انتها قدم بزن .مرا عاشقی کن .با من تا اولین دانه‌های برف قدم بزن ، تا براده‌های ابر‌های سهمناک که مقابل چشمهای ماه به پشت بام خانه ات الک می شوند !مرا راه برو تا ناکجاآباد دوستی ، عاشقی ، تا آخرین ایستگاه دلتنگی ، تا ناودان و پچ پچ دانه‌های باران ، به روی بال کبوتران !مرا از شاخه‌های درختان بپرس و با صدای کلاغها در من فرار کن !من پر از کوچه ام ، کوچه‌های پاییزی ،بارانی پر

ادامه مطلب  

عشق قدیمی من  

 
امشب با یادآوری خاطراتم هم کلی خندیدم  هم  گریه کردم
سال گذشته که رفته بودم شهرستان متوجه شدم عشق قدیمی ام یه دختر هم خدا بهش داده و الان یکسالش شده
یه شب رفته بودم خونه اشون که صله رحم شده باشه بعد دخترش از سروکول من بالا میرفت و حسابی بام رفیق شده بود
دخترش هی با من بازی میکرد و تا مشغول صحبت کردن میشدم دوباره آویزونم میشد که بهش توجه کنم و منم که عاشق بچه هام دیگه کل وقتم شده بود برای اون
وقتی باهاش بازی میکردم  هی دلم میسوخت و از درون آب م

ادامه مطلب  

دل نوشته  

امشب بیرون نرفتم، به خودم گفتم بشین و با خودت وقت بگذرون ، فكر كن، الكل هم نخوردم سیگارم نكشیدم فقط و فقط با خودم بودم !! دلم برای خودم تنگ شده بود ، امشب بیرون نرفتم ، 
بعضی موقع ها مثل امشب دلت میخواد بنویسی اما وقتی شروع میكنی به نوشتن نمیتونی چیزی بنویسی، یه فریاد خاموش، بیصدا، یه سكوت خالص، یه فكر كه كلمه ای برای بیانش نیست، 
 

ادامه مطلب  

819  

تو فکرم درگیر شدم با خودم...
نشاط ندارم....حس ندارم...احساساتم زیاد شده...شادابیم کم شده....
کل زندگیم حول محور یه چیزی میچرخه...
فکرمیکنم باید توی حد رابطم با العبد یه فکرایی بکنم و یه نقشه هایی بکشم ...
با یه مشاور در ارتباطم...حرفای خوبی میزد که باورشون دارم....
خیلی سعی کردم بهش بفهمونم که این دلبستگی دست خودم نیست...اونم درک کرد.
دو جلسه نیم ساعته باهم داشتیم.
خیلی دارم فکرمیکنم به خودم...به اینکه داره چه بلایی سرم میاد....

ادامه مطلب  

روز مرگى ها !اصلا  

+ مشغول امتحاناتم شدید ، زندگیه دیگه، مثه برق و باد شب میره صبح میاد ، فرار میكنن از هم ماهم میشینیم نگاشون میكنیم :/  گم شیم تو امتحانا حداقل تا راحت شیم از حاشیه هاى دور و برمون یكم، با همه استرساش یوقتا واسه فرار از تو شلوغى بودن خوبه :)  ....
+ فعلا كه هم اینجا پابرجاست، هم من پابرجا، كى میدونه شاید من عمرم حتى قد نده كه اینجارو نابودش كنم :)) شاید روزى برسه كه من نباشم و این صفحه ى خط خطى پابرجا ! ( دلم كه نمیاد، ولى شاید واسه شروعِ پا گزاشتن رو دل

ادامه مطلب  

من برات ترانه میبافم توی فصلی که همچنان سرده...  

خب یکم انتظار داشتم نرم تر باشی ولی مهم نیست یاد چیستا افتادم که عاشقانه ترین جمله اش شده بود “خوش به حالتون چقدر نامه دارید”
شاید من هفته ها و ماه ها فقط به یه کلمه ات فک کنم “چرا؟!”بگم دلم نمیخواست بغلت کنم دروغ گفتم خب 
 

ادامه مطلب  

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود...  

به نام خدا
 
امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اواخر، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجیب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته. 
اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و فوری... مثل آدم های بی هوایی که برای رسیدن به کپسول اکسیژن له له می زنند. بیهوا شده ام. بی هوا شده ام. 
دیشب توی تنهایی خودم آن روایت امام جواد(ع) را پشت هم می

ادامه مطلب  

به خوابم بیا آقا  

سلام ماه شبهای تارم
آقا زود زود دلم برات تنگ میشه و خودت بهتر میدونی در روز چقد بهت فکر میکنم..به رویای همیشگیم مجاور شدن که نگو و نپرس
ببخش آقا حرفای تکراریم شاید برات خسته کننده باشه ولی دلم تنگه دستم به جایی بند نیست فقط اینجا نوشتن میتونه منو آروم کنه هرچند که خیلی چیزا رو نمیشه گفت
آقا دلم لبخند مهربونت میخواد،دلم میخواد با یه نگاه دلمو رو به راه کنی دلم میخواد با لبخندت به همه سوالام جواب بدی دلم میخواد اونقدر راضیم کنی که دلم دیگه هیچی

ادامه مطلب  

 

میشه برگردم 
میشه همون شم 
حس میکنم هنوز دیر نشده
 درسته این چن  سال اخير خیلی دور شدم از خود خودم 
اما خب واقعا  از نظرم اینم یه تجربه زیسته بود که واقعا  شناختم  و درکم رو نسبت به خودم  محیط پیرامونم و جهان رو  وسعت بخشید 
 

ادامه مطلب  

-_-  

کمی آروم ترم. انگار که  تو خودم حکومت نظامی اعلام کردم. حتی خودم از خودم ترسیدم. میدونم که درست نیست و بالاخره از یه جا دوباره میزنن بیرون. کمال گرایی که تا دو سال پیش نمیذاشت اصلا خسته بشم از درس خوندن و کارای دیگه، الان بلای جونم شده. یه کتاب غلبه بر کمال گرایی گرفتم از سال پیش که مشاور بهم معرفی کرد، هنوز به قسمت اصلیش نرسیدم :|  ولی هربار میخونمش استرس میگیرم نمیدونم چرا. رسیدم به جایی که میگه ببین دیگران تو زمینه های کمال گرایی که

ادامه مطلب  

اوضاع مخرف  

مثل این فیلمای تخیلی که از آدما یه نیرویی خارج میشه از من داره تنفر خارج میشه ، با همه عین سگ رفتار میکنم. انگار تنفر از خودم داره بخش میشه تبدیل میشه به تنفر از همه...اصلا حتی از صدای غذا خوردن و نفس کشیدن بقیه دارم بالا میارم.امروز رفته بودم شهرکتاب اینقدر شلوغ بود اصلا دیوونه شدم نمیتونستم این همه آدمو تحمل کنم.
هر روز خدا که پا میشم‌ یه احساس گناه وحشتناک رو سینمه همش از خودم میپرسم تو خونه چیکار میکنی لعنتی؟ بزدل بودن و احمق بودنمو هی به ر

ادامه مطلب  

دست هایش سفید تر شده بودند/ می توانستند به بال بدل شوند  

چشمام رو که باز کردم، حس کردم گمشده ای دارم. یه چیزی که انگار همیشه بوده و بعد، دیگه نبود. توی همون حالت ِ خواب و بیداری که خیره سقف ِ تار ِ اتاق بودم، از خودم پرسیدم چی باعث شده این حس، بدون هیچ فکری بیاد توی ذهنت؟ بعد به دست هام نگاه کردم، با لاک ِ قرمز روشن تر از همیشه به نظر میومدند. با خودم گفتم: «می خواید تبدیل به یه جفت بال بشید؟» و اون قرمزی ها بهم دهن کجی کردند، انگار خون ِ کسی هنوز مونده رو دست هام.. خون ِ رویاهایی که تباهشون کردم، روز

ادامه مطلب  

سرد شدی درد شدی  

سهمم از عشق به تو
حسرت و فریاد شد...
دیشب
4 ساعت یه ریز گریه کردم
خودم به حال خودم خندم میگرفت
دو سه شب هست باز گریه...
هر بار که حالم یکم خوبه با خودم میگم دیگه قوی شدم گریه نمیکنم سر هرچی
ولی بعد یه شبایی...
این ترم واقعا خسته کننده ترین ترم کل کارشناسیمه
هر روز کلاس دارم
هر روز عصر بیرونم
این پاییز گوه هم که عصرش با شبش یکیه
میرسم خونه خسته ترین حالت ممکنمه
دلم میخاد از خستگی داد بزنم
وقتی هم دراز میکشم عذاب وجدان میگیرم: لعنتی درسات!
دارم تلف میش

ادامه مطلب  

دلنوشته خودم برا تو که تمام دنیای منی  

سلام عشق قشنگم . الان که من دارم می نویسم تو خوابی .
ساعت الان 4:23 دقیقه صبح هستش . الان دقیقا شده 52
روز 15 ساعت 15 دقیقه  که خدا تو رو به من داده .
اینقد دوست دارم الان می تونستم پر بکشم بیام یه
گوشه اتاق بشینم و  سیر نگات کنم برا خودم تاآروم شم
 الان تقریبا
4 روزه که ندیدمت . 4 روزی که هر دقیقه اش اندازه 1
سال طول کشیده برام . اونقد دلم برات تنگ شده که هیچ
کلمه ای نمی تونه بیانش کنه . فقط به امید زود
برگشتنت زندگی میکنم . بهم قول بده دیگه هیج وقت
اینق

ادامه مطلب  

813  

ساعت 10 بیدار شدم...نتو زدم العبد به استوریام جواب داده بود....
تو تلگرام بهش سلام کردم سریع جواب داد...تعجب کردم معمولا شب دیر وقت پیداش میشد همیشه...بهش گفتم شب میخوام برات کیک بیارم اگه شد گفت خودتو اذیت نکن.
یکم حرف زدیم بعدش جلسه گذاشت تو حیاط خونشون...بخاطر گرفتگی فاضلاب خونش.
اخه اقا مدیرساختمونه

ادامه مطلب  

#845  

دیدم زیادی حالم بده
دیدم زیادی دارم انرژی منفی میدم و افسرده شدم!
دیدم خبـ اینجوری كه نمیییشه!
پاشدم حسابی ب خودم رسیدم:)) پیاده رفتم تا گل فروشی وسطِ شهر
برا خودم گلِ نرگس خریدمُ برگشتم^_^
كلی حسِ خوب گرفتم:)) اونقدری كه الان سرمست دارم میخندم فقط:)
شكرت خدآجآن. كه كمكم میكنی قویـ بمونمُ كم نیارم

ادامه مطلب  

پوچ  

پر احساسای ضد و  نقیض
این روزا
این شبا
حس میکنم هیچوقت خودمو درک نکردم
همیشه از خودم توقع داشتم
و به اینکه شاید یه جاهایی حالم بده
هیچوقت خدا فک نکردم
حق و ب خودم ندادم
این آدم افتضاح این روزا
ک حوصله ی خودشو هم سر میبره
بی نهایت برام خسته کننده شده
 
 
پ.ن:کاش بارون میومد
دارم کم کم دیوونه میشم
کجا بارون میاد واسه یه سفر دو روزه؟

ادامه مطلب  

رویای بودن او  

هوا سرده ودل منم مث ابرا پر درده،همه چی برمیگرده ب شبی ک دستش توی دستم تو جاده،و دلم گرم بود به دوستیه ساده،با چشمای بارونی نگاش تو نگام،که میشه تا ابد تو بمونی باهام؟دستشو محکم گرفتم،تو دستم،گفتم قسم به عهدی که بستم،میمونم پیشت تا وقتیکه هستم،روزا گذشت وشد اون همه دنیام،گفتمش بی تو من خیلی تنهام،اگه بری من تو غم ميميرم،بدون دستات خیلی غریبم،گفتش نمیرم،بی تو ميميرم تموم لحظه هامو با تو نفس میگیرم،اما اون رفت،باهام شد غریبه،نفهمیدم تقصی

ادامه مطلب  

معصومیت  

 و یاد. حرف یه رفیق افتادم چند ماه پیش..که مشهد بودم .گفت براش دعا کنم.گفت ادم خوبی هستم و ..دعاهام مستجابه..
همیشه وقتی اینو میشنوم یاد حرف مادرم میوفتم بچگیا زیاد میگفت بهم دعا کن تو دعات مستجاب میشه.حتی همون موقع هم باور. نمیکردم من ادم خوب تری از مادرم باشم! الان که بهم میگن دعا کن تو دلم میگم اگه دعاهام تاثیری داشت اول تو حال خودم تغییری حاصل میشد
اول اوضاع خودم باید سر سامون میگرفت .:) 

ادامه مطلب  

ر  

موردهایی که محق تشکر هم باشم تشکر نمیخام چه برسه همچین چیزی.
فقط تو متنفر نیستی خودم بیش از همه متنفرم
اینام ننوشتم که ازم تشکر بشه یا دلداری بشم یا آرومم کنن
واسه توجیح هم ننوشتم همون اولم گفتم حقمه.
این غلط تمرین چیزیه که باید در مورد من اصلاح بشه
که دست و پا بسته ی انجام هیچی نمیشم و همچنین دست و پا بسته ی  انجام ندادن هیچی هم نمیشم یعنی خودخواهی کامل می‌دونم..
واسه همینم میگم باید اصلاح بشه
درگیر شدن و درگیر موندنشم اون زمان کاملا اراده ی خ

ادامه مطلب  

راندن  

تنهایم گذاشت آنکه دوست می‌خواندمشاو رفت و قلبم شکست هرگز نشکاندمش
 
رانده شدیم از قلب کسی گه عزیزم بودسوگند به عاشقانه‌ها اگر می راندمش
 
واژهٔ دوری و رفتن بزرگترین ترسم بودرفت و ترساند؛ خدا ، گواهی کی ترساندمش؟
 
گاه اشک یاد صورتم میکند گه من یاد اوای عشق سوال کن و بپرس کی گریاندمش؟
 
عیبی نداشتم ، عیب پروریدی ، عیب ندارد عیبت همین بود و گذشتم و پوشاندمش
 
چشمم برای تو بیدار و دل برایت میتپید رفتی، دل را ساکت و چشم را خواباندمش
 
رفته‌ای د

ادامه مطلب  

الان  

الان می خواستم همه ی نوشته های وبلاگ رو پاک کنم !
پاک پاک که هیچی نمونه اما حوصله نداشتم. 
یه اشتباه رو دو بار تکرار کردم و اشتباه دومم  بد تر بود . و بخاطر این بود که من بی تجربه هستم!
 هم به خاطر بی تجربگیم  بود وهم به خاطر اینکه از شخصیت خودم فاصله گرفتم !
اره سعی کردم ادای آدمایی احساساتی رو در بیارم در حالی که به بی احساسی معروفم!
ولی بر میگردم به خودم!
اشتباه کردم که فکر کردم همه  مثل خودمن! من همیشه صادقانه برخورد میکنم ولی انگار خیلیا دوسدا

ادامه مطلب  

پشیمونی برای بار بیستودوم در روز  

با این حجم اندوه
آسمان اگر بودم
هیچ ابری
بی باران نمی گذشت از من...
کوه اگر بودم
چشمه ساران بسیار داشتم
اما
بی کسی بیابانم
خویش راه افتاده ام در خویش
من تکه ابری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
#آریا_معصومی
وقتی خودم برای خودم بیرنگ میشم،خودمو نمیبینم،اونموقع ست که کم کم همه چیز به چشمام سیاهوسفید میاد
رنگ وروی همه چیز ازبین میره وقتی به خودم میام میبینم دنیای سیاه سفیدو دوس ندارم دنیایی که اینهمه تنهامو دوس ندارم سعیمو میکنم که ادمای از د

ادامه مطلب  

 

انگار هرروز و هر دقیقه از کالبدم میام بیرون نگاه میکنم چه آدم مزخرفیم.از قیافم از مدل غذا خوردنم از صدام از حرفام از نوشته های مزخرفم از کتابام فیلمام از آیندم از گذشتم از هیچکاری نکردنم از این قرصای مسخره که باعث شدن نتونم گریه کنم فقط یه بغض خفه کننده گلومو میگیره ولی خالی نمیشه..انگار همش باید از همه عذرخواهی کنم برای مزخرف بودنم ولی در عین حال دلم میخواد همه دوستم داشته باشن دلم میخواد بهم بگن مهمم ارزش دارم.ولی خودم میدونم چقدر مزخرف و ب

ادامه مطلب  

آوای باد ...  

بادو بارون میاد ...
دارم با خودم فکر میکنم  که درطول سالهای زندگیم هیچ وقت حس  خاصی  به دی ماه  و آبان نداشتم ...
انگار تو تقویمم گم شدن  .
واقعا چرا... ؟ 
برا من پاییز از نیمه دوم شهریور شروع میشه تا هروقت که دلم بخواد 
این وسط،  آذر خیلی میدرخشه برام چون قبلش آبان و بعدش دی ماه ...
حال آذر پاییزم   به درازا میکشه ...( عاشق دلتنگی شیرین پاییزم ) 
 یهو به خودم میام و متوجه میشم زمستونه و برفای بهمنش ، خیلی زود تموم شد  ...
چی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب  

شبت بخیر بهترین خواهری دنیا  

میگم جیگر آبجی بخواب..میگه نمیخوام..میگم تنها ک نیستی ..؟؟ میگه ن آذر خودشو خفه کرد بزور مجبورم کرد برم خونشون..میگم دسش درد نکنه منم اونجوری ازنگرانی هلاک نمیشم..میگم خوبه ک تنها نیستی تنهایی آدم رو مریض میکنه.. میگه مریضتم.. میگم خدانکنه..میگه آبجی مریضتم ولی ی داروی تلخی هستی نمیشه خوردت..میگم بمیرم ک تلخم .. میگه خدانکنه... میگم بخواب جوجو..میگه کاش اینجا بودی..میگم همیشه کنارتم..میگه میخوابم.. میگم مریمی؟؟ میگه جونم..میگم میخوای نخواب من ک خواب

ادامه مطلب  

فکر کن من غریبه حالم اینه اونی ک تو عاشقشی تو آسمون چندمه؟  

آخ امان از تو.
امشب فقط میخوام از تو بنویسم. 
برات پیام دادم. تو مثل همیشه مهربون جوابمو دادی. آخ که چقدر خوشحال بودم. شبیه دختر بچه های ۵ ساله. از خوشی به شکم خوابیدم و پاهامو شبیه اون عروسک آواز خونی ک هیچوقت نداشتم تکون میدادم. تو مدت هاست با قلبم عجین شدی. چقدر قشنگه اینجوری دوست داشتن کسی. پنهونی. بدون اینکه کسی بدونه. و حتی بدون اینکه خودت بدونی. من آدم پرحرفیم. پر ذوق. از اونا ک خیلیم غرغرو هستن. از اونا ک آلو تو دهنشون خیس نمیخوره. نمیتونن ذ

ادامه مطلب  

در فکر فتح قله ی قافم که آن جاست...  

بسم الله
از خودم می پرسم چه لزومی دارد سرِ گلدسته چراغ بگذارند؟ به خودم جواب می دهم لابد می خواهند هواپیما با گلدسته برخورد نکند. شروع می کنم ارتفاع سرِ گلدسته را تخمین بزنم. منتظر یک آدم می مانم. پیرمرد با دوچرخه ی چینی سبزرنگش می رود زیر گلدسته. بدون اجازه ی متولی مسجد شروع می کند به بستن قفل زنجیر دوچرخه به میله ی درِ ورودی پلکان گلدسته ها. بدون اجازه ی پیرمرد شروع می کنم به تخمین زدن ارتفاع گلدسته ها از روی قد حدود یک متر و هفتاد سانتی اش. سی

ادامه مطلب  

262 : ضعیفم کردی بابا  

ولی حتی امشبم که تو ماشین نشسته بودیم و مامان داشت به آبجی میگفت تولدِ معصوم جانمم که هست و من با تعجب پرسیدم که عه ! تولد قمری من مگه نگذشته بود ؛ آره درست همین امشب درست همون ثانیه ای که مامان حرفشو تایید کرد یه بغضِ بدی تو گلوم نشست . یک گوشه هندزفریمو در آوردم و همونجا تو نوته گوشیم برات نوشتم . نوشتم که
مهم نیست شمسی یا قمری اون روزی که مربوط به پا گذاشتن من تو این دنیاس همش برمیگرده به تو اونجایی که بهم تبریک میگن اون جایی که من میفهمم دارم

ادامه مطلب  

آرامشم کجاست ؟!  

وقتی زنگ بزنی حال خونواده تو بپرسی و بفهمی از ناامنی و شدت پس لرزه ها میخوان برن توو چادر ...تو این سرما .... و نمیدونی تاکي ؟!!!
و تو اینجا دلت چه حالی میشه ؟!
مادرم پدرم برادرم توی چادر باشن و من اینجا دووور از همه ....
حتی نمی تونم کنارشون باشم الان 
خدایا خودت میدونی ناشکر نیستم خودت میدونی همه ی لحظه ها به تو پناه میارم ولی دلم گرفته و دلگیرم بی نهایت 
من ازت گشایش میخوام 
من ازت برای خانوادم آرامش میخوام  
من جز تو پناهی ندارم خدای قلبم 
 

ادامه مطلب  

1033  

تو زندگیم و بین خانواده و دوستان عادتم شده به محبوب بودن، اینکه جایی خلافش برام اتفاق بیفته حس می کنم خودم می بازم و اعتماد به نفسم از دست میدم، بد عادت شدم و هر روز بیشتر از این عادت بد صدمه می بینم...
امروز که سر مسئله ی لامپ های رنگی باشگاه جلوی همه ی پرتوجوهای کلاسم مسئول باشگاه تذکر دادند، شوک شدم هفته ی اولی هست که کلاس عصر دست گرفتم و جالب تر اینکه همین کلاس باعث شدند لامپ ها رو خاموش کنم، یکی از خانم ها می گفتند مربی قبلی لامپ ها رو خاموش

ادامه مطلب  

عشق واقعی ...  

خیلی قشنگه . حتما بخونید .
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.دختر: … واقعا که!پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟دختر: لوووس!پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی د

ادامه مطلب  

280  

جالب بود برام چرا همیشه ادمایی که دغدغه های معیشتی کمتر دارن انقد بد شکست عشقی می‌خورن. چرا معمولیارو سنگدل نشون میدن تو فیلما؟ یه نگاه کردم به زندگیم دیدم بعضی وقتا زندگی یجوری میشه که برا همچین چیزایی جای غصه خوردن نداری. نه اینکه برات مهم نباشه یا بی احساس باشی. در واقع چون همزمان برا ده تا اتفاق دیگه هم داری غصه میخوری نمیتونی به اب و اتیش بزنی از دوری و پس زده شدن و مهم نبودن. فقط مثل همه ی وقتایی که باید قوی میبودی یه تیکه از قلبتو برا ای

ادامه مطلب  

صد و چهل و دو  

بیشتر از دست خودم ناراحت بودم که به آدما اجازه دادم اینقدر به من نزدیک بشن
که مثلا برای اینکه نگران من هستن کاری رو انجام بدن یا ندن
چند روز پیش میگفتم نباید بذاری کسی بهت از یه حدی نزدیک تر بشه و سه نفر بهم گفتن بیشعورم.  شاید برون گرا هستن و درک نمیکنن.  نمیدونم. 
ولی خودخواهی اصلا بیشعوری نیست. تو اگه از من کمک بخوای من بهت کمک میکنم اگه بتونم و بخوام.  ولی این نزدیکی نباید باعث بشه تو نگران من باشی یا روو زندگی تاثیر بذاری یا من روو زندگی تو

ادامه مطلب  

فتبارک الله... !  

یک روزهایی انقدر خوابم می آید که پنج دقیقه هم برایم پنج دقیقه است! و خلاصه که امروز از این روزها بود. سه ساعت خوابیدم و صبح دیرم شد؛ در نتیجه وقت نشد حتی خودم را توی آینه نگاه کنم و کیفم را برداشتم و رفتم دانشگاه (البته من نود درصد روزها را همین شکلی ام)، منتهی امروز از شانس عزیزم زد و تصمیم گرفتند عکس دسته جمعی بگیریم، گفتم عکس نمیگیرم؟ البته که نه. خیلی هم خوشحال شدم و عکس گرفتیم. چند دقیقه ای هست که هی به عکسمان نگاه میکنم و میخندم و پیش خودم م

ادامه مطلب  

تامل  

وارد مغازه میشوم و یك سرى استكان نعلبكى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى كنم.
فروشنده میگوید:خانم صورتیشو ببرید دخترونه تره.
میگم: برا پسرم مى خوام.
با تعجب به من نگاه میكنه و میگه: اگه پسره ماشین بگیرید یا جعبه ابزار، هواپیما یا چراغ قوه.
پسر كه آشپزى نمیكنه.
با خودم مرور میكنم در دنیایى كه زنهایش پا به پاى مردها كار مى كنند مردهایش باید یاد بگیرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند.
در دنیایى كه زنهایش با مفهوم چك و قسط و وام عجین شده ان

ادامه مطلب  

فال روزنامه  

هر دوشنبه که فال ماه دی رو میخونم ، یک شباهت عجیبی با حال زندگی خودم داره . ینی دقیقا انگار واسه منه محمد نوشته شدس !
متن فال :
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
برای رسیدن به مقصود فقط تلاش کافی نیست گاهی باید از دیگران و با تجربه ها کمک خواست .
 
کاری که اصلا من نمیکنم ، همیشه دوست دارم خودم یه چیزیو بدست بیارم ، خودم زحمتشو بکشم .
خدا جون خودت یکیو بذار جلو چشام .
جام جم جان ، از شماهم ممنون !

ادامه مطلب  

تولُدت مُبارَک مَرد =)  

                                       00:00  
دوستِ خوب ،  همدلِ عزیز ، کسی که حرفامو گوش میکنه و میتونه برای همیشه تو ذهنم بمونه ... نه برات آروزی موفقیت میکنم ، نه میخوام که همیشه حالت خوب باشه ؛ نه دوست دارم که همیشه برام بمونی ، نه اینکه بدنت فسیل بشه ... وجودت نیست که آرزو کُنَم :) ناراحت نیستم از نبودنت ، شاید اینجوری راحت تری ^_^ همین که روحت شاد باشه و آروم ، برای منی که غریبه ترینم برای تو ، کافیه !
 
سه سال از مَرگِت گذشت و تو بازَم نیستی ، تولدت "تس

ادامه مطلب  

چالش سی روز نوشتن  

به نام خدا
 
انقدر برای بچه های کلاس از نوشتن و نوشتن و نوشتن گفتم که خودم خجالت کشیدم. خیلی وقت است که درست و حسابی نمی نویسم. حالا که فاطمه بزرگ تر شده، وقت نداشتن هم دیگر بهانه موجهی نیست. وقت دارم و تنبلی میکنم و به جای ور رفتن با کلمه ها به استراحت های آسان تری مثل دیدن استوری روی آورده ام که حتی زحمت لایک کردن هم ندارد. 
وبلاگ نویسی یکبار من را از شر تلویزیون نجات داد. از ده سال پیش تا حالا دیگر آب من با تلویزیون توی یک جوب نرفت که نرفت. حالا

ادامه مطلب  

بدترین سناریو ابدیت ِ تاریخ  

بقیه سناریوهای زندگی پس از مرگ هم چندان تسلی بخش نیستند. تناسخ بدون توالی این خودآگاهی- اصلاً چیز جالبی در آن نمیبینم.
و
بدترین سناریو ابدیت تاریخ، آنی که روز به روز محبوب تر میشود، آنی که
مردم دائم در موردش با من حرف میزنند، اینکه ميميرم ولی انرژی ام به حیاتش
ادامه میدهد.
انرژی من آقایان و خانم ها.
انرژی من میتواند
کتاب بخواند و فیلم ببیند؟ انرژِی من میتواند از یک وان پر از آب داغ کیف
کند؟ یا اینقدر بخندد که پهلویش درد بگیرد؟ بگذارید با هم

ادامه مطلب  

ارغوان  

ارغوان شاخه همخون مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >