این هفت مرداد لعنتی  

پارسال همیچین روزی برای همیشه از پیروزی بیست و هشت پلاک هفت رفتیم چقدر اون شب گریه کردم نگم ، چقدر بعدش ناراحت بودم نگم ، اصن نگم چقدر برام این رویداد بزرگ بود ، چقدر این یکسال به فکر اینکه تو حیاط نشستم بوی زمین خیس خورده درختای اب پاشی شده خنده رو لبم اومد ، چقدر به کاشی های حموم فکر نکردم ، به در آهنی داغون دستشویی به دیوارای آبی اتاقم به درخت گلابی ، چقدر ، چقدر ، چقدر ...
این یکسال و تک تک روزاش....
امشبم یکسال بعد دقیقا همون حس و دارم .... دقیقا

ادامه مطلب  

کلافه...  

وای خدا چقدر دلم گرفته چقدر حالم بده چقدر از همه چی بیزار شدم چقدر دلم میخواد از همه فرار کنم چقدر دلم میخواد هیچ کسو نبینم چرا خدا چرا اومدم تو دنیایی که هیچی ازش نمیفهمم هیچی نمیتونم آدماشو درک کنم وای اصن این آدما چ شون شده چی میخوان دنبال چی میگردن میخوان ب کجا برسن وای خدا داره حالم بهم می خوره از همه چی از کل این دنیا که آدماش سره هیچی افتادن به جون هم و ...اصن چ مرگشونه اح اصن به من چ به درک به جهنم 
کاش میتونستم برم از همه جا واسه همیشه یا

ادامه مطلب  

خنثی‌طوری  

در یک حالت خنثی عجیبی به سر میبرم! :)) اصلا انگار نه انگار که دیروز چقدر عالی بود و بد شد، و من چقدر تلخ، چقدر تنها و چقدر دل‌آشوب شدم. حتی حوصله فکر کردن هم ندارم، چه برسه نشخوار ذهنی نگرانیام و گوش کردن به تق تق ترک خوردن چینیِ دلم.
الان هم بین یه عالمه خرت و پرت نشستم رو صندلی و دارم چای میخورم. بیخیال چیزایی که باید بیخیالشون شد 

ادامه مطلب  

خستم...  

از تظاهر های مسخره خسته شدم از اینکه الکی میخندم الکی میگم حالم خوبه الکی نشون میدم که خوشحالم سرحالم شادم هه شاد!
چقدر مسخرست که بیشتر از دیگران خودمو گول میزنم خیلی مسخرست حالم از تظاهر های دروغی بهم میخوره 
دلم میخواست وقتی حالمو می پرسن فریاد بزنم انقدر که گوش شون سودت بکشه و بعدش بگم حالم بده خیلی بد دلم میخواد بمیرم تموم بشم چقدر عذاب چقدر تحمل چقدر تظاهر بسه دیگه بابا منم آدمم 
خدا منو ببین از دنیات از آدمات از خودم از این زندگی بیخود

ادامه مطلب  

 

امروز عید قربانه هه چقدر وقتی بچه بودم عیدا برام مهم بود چقدر ذوق میکردم و منتظر میموندم که هرچه زودتر برسن چقدر تو دنیای ساده و کوچیک خودم خوش بودم و با دلخوشی های ساده دنیا برام قشنگ بود و رنگی،حالاچی چی از اون دوران مونده چی از اون دلخوشی ها برام مونده،هیچی دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه دیگه هیچی آرومم نمیکنه ...
تو

ادامه مطلب  

وظایف_منتظران ‼"چقدر به هم نزديک و مربوطند: «قربان»، «غدير»، «عاشورا»...!"  

#وظایف_منتظران
‼"چقدر به هم نزدیک و مربوطند: «قربان»، «غدیر»، «عاشورا»...!"
✅«قربان» : تعریف عهـد الهى✅«غدیر» : اعلام عهـد الهى✅«عاشورا» : امتحان عهـد الهى
چقدر آمار قبولى پایین است!⚠
✘"نه فهمیدند عهد چیست ؟!"✘"نه فهمیدند عهد با كیست ؟!"✘و "نه فهمیدند عهد را چگونه باید پاس داشت ؟!" ...
✅خدایا، ما را بر عهدمان با #امام_زمان مان استوار ساز تا مرگمان جاهلی نباشد.

ادامه مطلب  

باتوام  

دیدمش مثل همیشه عالی چقدر این دختر خوبه چقدر بهم آرامش میده چقدر باحال که بدون هماهنگی هردوروزه بودیم ولی چقدر حیف ....بگذریم .


با توامای  تسکین!ای تکان‌های دل!ای آرامش ساحل!با توامای نور!ای منشور!ای تمام طیف‌های آفتابی!ای کبود ارغوانی!ای بنفشابی!با توام ای شور ای دلشوره‌ی شیرین!با توامای شادی غمگین!با توامای غم!غم مبهم!ای نمی‌دانم!هر چه هستی باش!ای کاش...نه، جز اینم آرزویی نیست:هر چه هستی باش!اما باش!
قیصر امین‌پور

ادامه مطلب  

304.  

میدانی خوبِ من ؟
کسی نمی دانذ در پشت تمامِ صدا زدنتـــ در پسِ وجودم
چقدر اصرار به خواستن و بودنت را پنهان می کنم ..
میدانی خدایِ من ؟
کسی نمی داند
چقدر روزهاست بیتاب و ذلتنگِ حسِ بودنت هستم ...
تو را از هر عشق هر دوست داشتن
بالاتر میبینم ...
نگاهت کافیست.. تا تمامِ وجودم غرق در احساسی بی پایان شود ..
خدایا نمی دانی
این حس بودنت ، چقدر دل انگیز است
نمیدانی حسِ کوه بودنت در پسِ شانه های خسته ام
چه لذتـــی دارد
دختری به تنهایی ماه
+خدایا باش، باش خدایا،

ادامه مطلب  

به وقت یکم شهریور نود و هفت  

چند وقت پیش که سره کارای عروسی دعوا بود که ، کی چی بخره ، کی چی نخره و اعصاب خورد کنی های بی نهایتش با خودم فکر کردم واقعا عروسی ارزششو داشت؟ من همیشه موافق گرفتن عروسی بودم و به نظرم خب یکبار پیش میاد که لباس سفید پف پفی بپوشی بقیه دورت برقصن ، چرا که نه؟ اما در یک لحظه در دو قدمی رسیدم به شک اینکه ارزششو داشت؟ فردا که بیدار شم رسما یکم شهریور و شونزده روز دیگه میمونه تا عروسی این یکم شهریور من هیچ وقت سفید تر از این فکر نکنم بشه و پر بدو بدو تر ..

ادامه مطلب  

گران قيمت ترين تختخواب جهان کدام است؟  

❣️
گران قيمت ترین تختخواب جهان کدام است؟بستر بیماری…
شما می توانید کسی را استخدام کنید که به جای شما اتومبیلتان را براند، یا برای شما پول در بیاورد. اما نمی توانید کسی را استخدام کنید تا رنج بیماری را به جای شما تحمل کند. مادیات را می توان به دست آورد. اما یک چیز هست که اگر از دست برود دیگر نمی توان آن را بدست آورد و آن سلامتی است.
❣️حداقل یک لحظه برای بزرگترین نعمت که همیشه نادیده اش میگیریم شکر گوییم...
 
 

ادامه مطلب  

شانزده.  

صرفا اینجا‌ می‌نویسم چون می‌دونم نمی‌بینی. شایدم بعدا نشونت دادم خودم. وقتی هیچی نمی‌دونی، هیچی نگو. وقتی نمی‌دونی چقدر عوض شدم یا دیگه اون پرتوی سابق نیستم حکم صادر نکن. تو نمی‌گی من کی‌م، من باید کی باشم، باید چه‌جوری باشم، باید کی‌و دوست داشته باشم یا چه‌جوری فکر کنم. نمی‌گی که نه، حق نداری بگی. اگرم می‌گی حق بده پوزخند بزنم بگم برو گمشو. خب؟ آدما با استاندارد تو زندگی نمی‌کنن.
تو زندگیتون خودتون باشین. نه اون چیزی که بقیه می‌خوان

ادامه مطلب  

قسمت تاریک  

همیشه یه قسمت تاریک توی ذهن همه ادم ها هست که بعضی وقتا باعث میشه بد باشن قسمت تاریکی که خیلی بستگی به شرایط داره که چقدر میتونی جلوی تاریکی درونت رو بگیری ادم هایی که اطرافت هستن چقدر میتونن باعث بشن ادم بهتری باشی و تاریکی رو پس بزنی گاهی بدون اینکه بخواهیم یا بدانیم باعث میشیم از یه ادم فقط تاریکی بمونه .
ادم ها خیلی پیچیده هستن باید مراقب باشیم تا جایی که میتونیم بخش روشن ادم ها رو فعال کنیم نه تاریکی هاشونو ....

ادامه مطلب  

نعمت فقط سلامتی ...  

وقتی یکهو یک جای بدنت لق می زند تازه می فهمی ، که چه نعمتی را از دست دادی!
وقتی بیمار میشوی تازه می فهمی چقدر همه اعضای بدنت خوب کار می کرده اند و تو حتّی نفهمیدی!
به هر حال وقتی بیمار میشوی بیشتر قدر می دانی!
+الآن می فهمم چقدر همه چی به قاعده بود و قدرش را ندانستم!
+فکر نمی کردم یک روز مجبور شم برای سلامتی ام بجنگم!!
+خدا رو شکر ...
:/

ادامه مطلب  

بیا به عاشقی و شعر متهم باشیم  

 
 
بیا به عاشقی و شعر متهم باشیم..... بیا بهانه نگیریم عشق هم باشیم...بیا تمام مسیر عبور باران رابدون چتر بخندیم ! هم قدم باشیم موافقی که در آغوش هم خراب شویم ؟...شبیه شبنم گلبرگ غرق نم باشیم ؟ چقدر دوری و حسرت ؟ چقدر تنهایی ؟چقدر ملعبه ی دست های غم باشیم چرا به کام دل همدگر عسل نشویم ؟چرا جدا ز هم و تلخ مثل سم باشیم ؟بیا به عاشقی و شعر متهم باشیم... بیا بهانه نگیریم ' عشق هم باشیم...
امیرعلی نوری

ادامه مطلب  

پی نوشت عقد  

سهلام امروز عقد خواهری بود ...
جدا از خوشحالی هاش واسه خوش بختیش خیلی خیلی بردم تو فکر...
 
به این فکر کردم که کارامون خنده دار شده بجای اینکه واسه ثبت یه لحظه خوش تو زندگی تلاش کنیم و از حال خوبمون لذت ببریم تو فکر ثبت چهار تا عکس خوبیم حتی با انجام یه سری کارای نمادین ..خنده داره نه؟؟؟
 
به این فکر کردم که چقدر معنی خوب بودن واسه ادما فرق داره
میدونی راستش بیشتر حس کردم که الان دیگه پیدا کردن ادمایی مثله تو که دنیا واسشون ارزش نداشته باشه چقدر سخ

ادامه مطلب  

روز یازدهم.  

امروز صبح رفتم باشگاه . و سریع امدم خونه.و استراحت کردم.و ساعت 12 شد طبق معمول منتظر تو بودم.این مدت که رفتی سربازی هر ثانیه انتظارت رو میکشم.واقعا این انتظار اگه چه سخته ولی لذت بخشه.همین انتظار به زندگیم امید داده.و همین باعث شده که دوریت رو بتونم تحمل کنم.و انتظار برای تو برام شیرینه.ساعت 12 و نیم امدم اتاق بالا.که زنگ زدی سریع جواب بدم.که داشتم مکالمه ضبط شده قبلیمون رو گوش میدادم.که ساعت 12:47 مثل دیروز زنگ زدی.حرف زدیم.و چقدر صدات بهم آرامش مید

ادامه مطلب  

بهشت اینجاست ، جهنمم همینجاست ...  

هنوز ساده ای ...
هنوز می توانم تو را به بازی بگیرم که حرف بزنی ...
من می دانم که خیلی بدجنس میشوم اینجور وقت ها ...
امّا ؛
باور کن نمی دانی چقدر کیف می دهد وقتی حرف میزنی ...
حتّی دعوا می کنی که منِ ناشاس آزارت می دهم ...
:/
+اینکه می دانم تو را چطور به حرف بکشم یعنی من نقطه ضعفت را می دانم و دست می گزارم رویش ...
+چقدر حالِ خوبی ست که بدون اینکه بدانی هم به من احترام میگزاری و هم پاسخم را می دهی ...
+اگر بدجنس می شوید ، لطفا مثل من باشید ، خیلی کیف می دهد ...
+حالم

ادامه مطلب  

من زندگی در پیله ی کوچک کرم ابریشم را دوست دارم  

بعد از این که ساعت های طولانی برایش حرف زدم گفت: تمرین کن آدم ِ بی نیازی باشی. 
منظورش بی نیازی از آدم ها بود. او می داند.. خوب می داند که من خدایان ِ کوچکی روی زمین دارم و از کودکی تا کنون بت پرستی بیش نبودم..فقط بتی برای پرستیدن نداشتم، من به جمع آوری کلکسیون پاک کن و تمبر و هزاران چیز دیگر تمایل نشان ندادم و صبر کردم تا بزرگ شوم و خدایانی از پوست و گوشت برای خود دست و پا کنم.. برای پرستیدن.. برای تایید گرفتن.. و هزار و یک چیزِ دیگر..
و چقدر متاسفم ب

ادامه مطلب  

روشن  

چقدر گذشت و چگونه گذشت از شب بیداری های من؟ اشک و آه های من؟ ترس و هراس های من ؟... که حالا توانسته ام بدون نیاز به واسطه ای مادی، آرام باشم و با کوچکترین عاملی، موجی از یک شادی عمیق و کودکانه را در درونی ترین بخش وجودم، احساس کنم و از آن انرژی بگیرم... ؟!
 

ادامه مطلب  

قربان  

دلم تو سینه میکوبه پسرک دیگه اروم ووقرار ازم رفته ، دلتنگی یه درده این دلتنگی مادر و فرزندی هزار و یک درد ... دارم میمیرم پسرِ مامان ! تو چه حالی داری که هیچکس به فکر وصالمون نمیافته ؟ چقدر غرق خوشبختی و ارامشی که هوس کمک و قدم خیر برداشتن نمیکنن ؟ چقدر خوب و راضی هستی از دوری مامان که هیچکس هوای دلتنگی من به سرش نمیافته ؟ پسر عزیزم دیروز عرفه بود، بعد نهار رفتم خونه ی خودمون ، خونه ی جدید من و تو ‌.. نمازم و خوندم و برای اولین بار با دلهره و اشک وس

ادامه مطلب  

342  

زنده موندم ! معجزه رو به چشـم دیدم .... 
پ ن :صُبح دوشنبـهـ وقتی میرفتم باشگآه .از خط عابرپیاده هم رد شدم دقیقاً قدم آخرم بود که پامُ بزارم توی پیآده رو یهویی یه ماشین اومد سمتم اونقدر سرعتش بالا بود نفهمیدم چی شد من کجام .پرت شدم سمت جوی آب ! هیچکس باورش نمیشدش من دیگـه بلند شم از جآم ! همه ترسیـده بودن نکنه سرش جایی خورده باشه .. نه شکستگی داشت بدنم نه حتا کبودی یا زخم کوچیک ! تا آمبولانس بیاد و پلیس بیان همه شوک بودن . باورشون نمیشد بیهوش نشدم حتـی

ادامه مطلب  

روز نهم.  

از دیروز عصر خبری ازت نشد.دیشب که زنگ نزدی.ظهر چقدر امید  داشتم و باز خبری نشد.فقط یه گوشه نشستم.و موبایل به دست.که نکنه انتن نباشه.نکن متوجه نشم.نکنه سریع جواب ندم.و همینطوری چشم به موبایل.ظهر دعا خوندم.همش منتظر.خیلی دلنگرانتم.اخه همیشه نزدیک اذان قبل نماز یا بعد نماز زنگ میزدی.انقدر دلم پره.انقدر گلوم پر بغض بود و هست.دوباره با هزار امید امدم پشت بوم دعا خوندم.خیلی گریه کردم.
که دیدم موبایلم صداش در نیومد.فقط ویبره میخوره.و اصلا هیچی رو موبا

ادامه مطلب  

302.  

چــشم هایت را
هنوز به یاد دارم ...
با همان حالتِ همیشگی ، خیره خیره در لنز دوربین
نگاه می کند ...
و گویی ، تمام دنیا را به سوال و جواب می کشاند ...
و چقدر زیباست ،
لحظه ای که معنای سوالِ نگاهت را کسی بفهمد
و تو را از ریشه و بن بفهــمد ...
و احساست را با تمام وجود احساس کند ...
حتی
سرما و گرمای نگاهت را از لنز دوربین احساس کند ...
نمیدانی چقدر زیباست ...
شاید چون تو هم
مانند بسیاری عاشق نبوده ای ...
دختری به تنهایی ماه

ادامه مطلب  

شصت و هفت - بیست و نه  

سلام. 
اتفاقات این چند روز آنچنان مرا با خود برده که فرصت نوشتن پیدا نمی کنم! آنهم در این ایام آخر و نیاز به تجدید میثاق برای ده روز جدید. روزها مثل برق و باد می گذرند و در هیجان و اوج حوادث گم می شوم. هر لحظه و آنی، می بینم که باید تصمیمی بگیرم که ممکن است بر لحظه لحظه آینده ام اثرگذار باشد. هر لحظه امروز، برایم آینده ساز است. هر قدم و هر صحبتم، آینده ساز است...
اما روز بیست و نهم، روزی سخت بود... 
روزی که باورم نمی شد به دیدنش، به تجربه اش، به حسش...
ر

ادامه مطلب  

من اهل دل و چایِ هلُ لعل نگارم !  

عجیب دلم اون شبی رو میخواد که رفتبم بام و چقدر سرررد بود، تازه بارون بند اومده بود، من یه صفر از پیامک مانده حسابمو اشتباه دیده بودم و فکر میکردم هزار و هشتصد تو کارتمه :)) فلسف هم کارتشو نیاورده بود بعد دلمون چایی هم میخواست. با ترس و لرز رفتیم گفتیم دو تا چایی بدبن و من کارتمو دادم به پسره و قلبم داشت میومد دهنم که آبروم نره ی وقت! پول دو تا چایی رو هم نداشته باشم! ولی داشتم :)) کاش همیشه تهِ دلهره‌هامون به خوشی تموم میشد.

ادامه مطلب  

جشن فارغ التحصیلی  

روزه جشن به این فکر میکردم وقتی میگن سال کنکور سرنوششتتو تعیین میکنه چقدر راست میگن نه از لحاظ تحصیلی از لحاظ زندگی و آدمایی که قراره باهاشون هم قدم بشی و خیلی چیزای دیگه ، واقعا یکی از مهم ترین اتفاقی زندگیه که حتما نباید اونی بشه که تو میخوای...باید اونی بشه که زندگی میخواد دیگه دست تو بقیاش....
یک بخش بزرگ از زندگیم تموم شد...
پینوشت : خداحافظ17 تا 23
پینوشت : سلام 24 سال/ی به بعد :)

ادامه مطلب  

انجمن متنفرین از قاب عکس  

  بچه‌ها رو از دیوار آویزون کنین. چرا فکر می‌کنین این کار مزخرفیه؟ بچه‌ها رو از دیوار آویزون کنین تا چشمتون بهشون باشه. بچه ها هم دوست دارن هر از گاهی دنیا رو از زاویه دید قد متوسط یک انسان بالغ ببینن. 
  بچه‌هاتونو از دیوار آویزون کنین به جای عکس. همه یادشون میاد فلان روز تو فلان قبرستون چقدر بهتون خوش گذشت. می‌دونین همه چیو به راحتی از یاد می‌برن؟ بچه‌ها. شاید به جای بچه‌ها این عکسا هستن که باید قنداق پیچ بشن و بیوفتن گوشه‌ی خونه.
  این د

ادامه مطلب  

760  

دانشجوی محبوب استاد شفیعی دو روز قبل بهم گفت [به هر حال انسان ها ذاتا اجتماعی تکامل یافتند و گفتار درمانی در میان اونا به طور خودکار وجود داره.] منم با نظرشون موافق بودم اما من چقدر میتونم با دانشجوی محبوب استاد شفیعی صحبت کنم و گفتار درمانی رو حتی امتحان کنم؟ تقریبا هیچ. چون همواره باید اینو در نظر گرفت اون انسانی که یکی از نزدیکان ایشونه، یکی از دوتا دشمن های من تو جامعه دانشکده ایه و اون یکی دشمن هم، دوست دختر سابق و دوست اجتماعی فعلی دشمن

ادامه مطلب  

کتآبخوآن :)  

امروز قول دادم 8 ساعت بخونم:))))
اگه 8 ساعت بخونم ،عالی میشه D:بعد دارم فکر میکنم با مامان قرارداد ببندم برای هر موفقیت در کارنامه ها یه کتاب برام بخره ! امروز بخونم "قهوه ی آقای نویسنده" رو به لیست کتابایی که باید خریده بشن اضافه میکنم :)))
زندگی چقدر خوشگلی طـُ
شیمی ، ریاضی،عربی،ادبیات میخونم امروز :)))))
حآلــــــــم خوبـــــهـ^^
+نظرات رو شب تایید میکنم !

ادامه مطلب  

733  

برای نوشتن تمرکز ندارم. دیشب دیر خوابیدم و صبح دیر بیدار شدم. و الان توی وقت های اضافه ام برای وصل بودن به اینترنت. داره کنتور می اندازه بدجور!
دیروز سر کلاس شبکه درمورد اینکه بعد از این دوره میتونیم چی کار کنم بحث شد. و من برای اولین بار حس کردم چقدر این مسیر طولانیه و چقدر مونده من به یه جایی از این مسیر برسم که بگم حالا یه چیزی بلدم که میتونم از طریقش پول در بیارم. در واقع همیشه تصورم این بود که بعد از لیسانس حتما باید اون قدر دستم پر باشه که بت

ادامه مطلب  

دل نوشته ها  

Del Neveshteh
بفهم دیگر
شب‌ها دراز نیستند
این تویی که تنهایی !
Del Neveshteh
تاریــک بــاد !
خـانه ی مـردی که نــجنـگـــــد
بـرای زنـــی که دوستـش دارد
Del Neveshteh
همه ی من !
دلم برای زمستان نمی سوزد !
دلم برای بهار تنگ نیست !
دلم می خواهد فقط برای تو تنگ شود !
برای تو که هنوز هم نمی دانی
چقدر عاشقانه های نا نوشته برایت نوشته ام!
Del Neveshteh
 
آنسوتر از تمامی قـول و قرار ها
پاییـز را قدم زده ام بـی تو بارها
Del Neveshteh
بگذار تو را به لب تبسم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد


ادامه مطلب  

800,000,000,000 تومن  

پیش بینی شده
برای سفر‌ اربعین بیش از ۲ میلیون نفر میرن!
«طبق توافق طرفین هزینه ویزای اربعین حسینی 40 دلار در نظر گرفته شده که این مبلغ به ریال از زائران دریافت می شود. » 
۴۰ دلار هزینه ویزا پارسال بود:))
۴۰ دلار یعنی هزینه ویزا فقط ۴۰۰ هزارتومن!
۴۰۰ هزار تومن به تعداد ۲ میلیون نفر میشه حدود چقدر خروج ارز از مملکت در حال تحریم؟؟؟
حالا برید دلار آتیش بزنید برید بگید ترامپ خره... بگید ترامپ نمیفهمه:)))
اونیکه نمیفهمه منمممم... من:))))

ادامه مطلب  

حرف هایم به خدا  

خداجان...؟
بدجور دلم هوایت را کرده است.هوای آغوشت را...
میشود من را از این هیاهو بیرون بکشی؟؟دستم را بگیری و از این
شلوغی و جمع جدا کنی؟ برویم آن بالای بالا از بام شهر، خلوت کنیم تو
هم من سرم را روی پایت بگذارم و محکم آغوشت بگیرم تو هم دستت را
روس سرم یکشی؟ چه خوب میشد نه؟؟ آنجا کسی نیست تا میتوانستم
فریاد میزدم.آنقدر میگریستم تا دل جگر سوخته ام آرام بگیرد.بعد هم تو
را دوباره محکم بغل میکردم و تو مرا آرام میکردی و میگفتی بخوان.... و
من شروع میکردم؛

ادامه مطلب  

تو  

تن خسته ی تو
پهلو گرفتهکناره ی اسکله ای ساقطدر میان اتوبانی نامعلومکه نیم رخشدر حوالی کرجدیده می شود .
توآری تو ،هرجا که اسکله ستبه جمهوری خسته ی ماهیان پراکندهشیر می دهی .و آن سوترخلیج بوی تن تو می گیرد .و این سوترکسی تو را بیاد می آورد :- « آن روزها چقدر به دریا نزدیک بودی ،و همیشهدر صدای توکسی راه می رفتبا پاروهایی از الماسو قلبی از نمک دریاما همه به او عاشق می شدیمچون چشمان شیر ماهی داشتو دهانی به زیبایی ماه .»
اما توهنوز همان شاهبانوی ماهی

ادامه مطلب  

....  

سلام وبلاگ عزیزم...بعد مدتها دوباره اومدم بنویسم واست...خب باید بگم...خیلی چیزا تغییر کرده...خیلی اتفاقا افتاده و اصلا من با تمام وجود عاشق این تغییراتی هم که واسم رخ میده و باعث میشه دریچه ی جدید از زندگیم برام باز بشه....اینو هم بگم که با خدا جونم یه رابطه قشنگی داریم مثل زمان بچگی هام...هر روز باهم حرف میزنیم و از آرزهام میگیم...خیلی خوشحالم که دوباره ب این نقطه رسیدم...عاشقتم خدا جونم...شکرت واسه همه چی...تمام زندگیمو ب خودت میسپارم مهربون ترینم ت

ادامه مطلب  

هیچ عنوانی ندارد  

" خوبه آدم بتونه درد رو حس کنه مشکل واقعی وقتی پیش میاد که نتونی هیچ دردی رو حس کنی"
 
همیشه سعی کردم خودمو از هر قید و بندی رها کنم و شبیه آدمای قوی و بی خیال به نظر برسم 
و  انقدر تو نقشم فرو رفتم که دیگه خودم هم باور کردم نقش بازی کردنامو 
اما چیزی که در مورد قوی بودن خیلی آزارم میده اینه که هیچ کس باور نمیکنه من چقدر میتونم شکننده و آسیب پذیر باشم 
 
 میدونی چرا ما آدما نقش بازی می کنیم؟
چرا نمیتونیم رک و راست  باشیم؟
من فکر میکنم به خاطر این ک

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1