اندازه یک سوم!  

تو مراسم سالگرد ختم مامانجون وسط شیون و جیغ و داد وقتی داشتن زخم کهنه را نو میکردن مردی که داشت روضه میخوند یهو گفت دوستان از میوه های روی میز غافل نشین!  دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ عاخه این چیه دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ جمله تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم جمله تو ذهتم تکرار میشد و میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم جمله تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و مامان داشت نگاهم میکرد و جمله داشت تو

ادامه مطلب  

الان  

الان می خواستم همه ی نوشته های وبلاگ رو پاک کنم !
پاک پاک که هیچی نمونه اما حوصله نداشتم. 
یه اشتباه رو دو بار تکرار کردم و اشتباه دومم  بد تر بود . و بخاطر این بود که من بی تجربه هستم!
 هم به خاطر بی تجربگیم  بود وهم به خاطر اینکه از شخصیت خودم فاصله گرفتم !
اره سعی کردم ادای آدمایی احساساتی رو در بیارم در حالی که به بی احساسی معروفم!
ولی بر میگردم به خودم!
اشتباه کردم که فکر کردم همه  مثل خودمن! من همیشه صادقانه برخورد میکنم ولی انگار خیلیا دوسدا

ادامه مطلب  

پوچ  

پر احساسای ضد و  نقیض
این روزا
این شبا
حس میکنم هیچوقت خودمو درک نکردم
همیشه از خودم توقع داشتم
و به اینکه شاید یه جاهایی حالم بده
هیچوقت خدا فک نکردم
حق و ب خودم ندادم
این آدم افتضاح این روزا
ک حوصله ی خودشو هم سر میبره
بی نهایت برام خسته کننده شده
 
 
پ.ن:کاش بارون میومد
دارم کم کم دیوونه میشم
کجا بارون میاد واسه یه سفر دو روزه؟

ادامه مطلب  

سرد شدی درد شدی  

سهمم از عشق به تو
حسرت و فریاد شد...
دیشب
4 ساعت یه ریز گریه کردم
خودم به حال خودم خندم میگرفت
دو سه شب هست باز گریه...
هر بار که حالم یکم خوبه با خودم میگم دیگه قوی شدم گریه نمیکنم سر هرچی
ولی بعد یه شبایی...
این ترم واقعا خسته کننده ترین ترم کل کارشناسیمه
هر روز کلاس دارم
هر روز عصر بیرونم
این پاییز گوه هم که عصرش با شبش یکیه
میرسم خونه خسته ترین حالت ممکنمه
دلم میخاد از خستگی داد بزنم
وقتی هم دراز میکشم عذاب وجدان میگیرم: لعنتی درسات!
دارم تلف میش

ادامه مطلب  

من  

نمیدونم ادمای دیگه تا چه حد از خودشون شناخت دارن٬ چه قدر حاضرن واسه خواسته هاشون بجنگن اصلا خواسته هاشون چیه چه کاری دقیقا ارضاشون میکنه ارزو و رویا و علایقشون چیه تا کجا خستگیو میتونن تحمل کنن تا بهش برسن و فرا تراز خودشون برن تواکجا میتونن پیش برن تا برسن به نوک قله ای که توی ذهنشون نقش بسته از کجا میفهمن چه کاریو انجام بدن میرسن اون بالا و از هیجان و خستگیش نفسشونو تازه میکنن؟؟؟
نمیدونم ادمای دیگه چطوری راهشونو پیدا میکنن؟! 
همهش برای من

ادامه مطلب  

بار ِ دِگَر  

این چند روز ناامیدی ِ همراه با سرماخوردگی چیره شده. صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم هستی دیگه فک کنم باید پشت کنکوری شی :/ با یه همچین امید مضاعف و گلوی دردناک زمان رو پیژامه پوش هدر دادم تا غروب. غروب که شد یادم افتاد هجده سالمه،دلم گرفت،موج جدیدی از حسای بد اومد سراغم. میدونی،آدم دوازده سال درس نخونده که اینجا کم بیاره... یا یه سه چهار سال کوکم کنن عقب،شور و شوق و هدفام،چی شدن پس؟ چرا حالا کم میذارم و کم میارم؟ دلم نیومد کسی رو تو حال ِ ک

ادامه مطلب  

پشیمونی برای بار بیستودوم در روز  

با این حجم اندوه
آسمان اگر بودم
هیچ ابری
بی باران نمی گذشت از من...
کوه اگر بودم
چشمه ساران بسیار داشتم
اما
بی کسی بیابانم
خویش راه افتاده ام در خویش
من تکه ابری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
#آریا_معصومی
وقتی خودم برای خودم بیرنگ میشم،خودمو نمیبینم،اونموقع ست که کم کم همه چیز به چشمام سیاهوسفید میاد
رنگ وروی همه چیز ازبین میره وقتی به خودم میام میبینم دنیای سیاه سفیدو دوس ندارم دنیایی که اینهمه تنهامو دوس ندارم سعیمو میکنم که ادمای از د

ادامه مطلب  

پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست!  

دیشب اومدم پست بذارم لپ تاپ رو پیدا نکردم و بیخیالش شدم. وقتی به حال دیروزم فکر می کردم به خودم گفتم حتما یه روزی برای نوه م : )) یه نامه می نویسم و خودمو براش تعریف می کنم،ولی میگم هیچ راهی بهتر از گذشتن نیست! اینکه آدم عصبانیتش رو کنترل بکنه،وقتی که میتونه انتقام بگیره ببخشه و وقتی میتونه کاری کنه بگذره،این برای خودش در نهایت بهتره. درسته که حس می کردم آدم ناتوانیم که اکثرا نمی تونستم اما وقتایی که به طور اتفاقی و غیر عمد موفق نشدم حرفای ِ عصب

ادامه مطلب  

روز از نو... بازی از نو :)  

این روزا خبرای خوب زیادی از اطرافیانم میشنوم. فردا نامزدی یکی از صمیمی ترین دوستای دوران بچگیمه و پریروز اون یکی دوست صمیمی بچگیم که بهمون سه تفنگدار می گفتن بهم خبر داد که بارداره. یکی با کوله باری از تجربه و انرژی خوب از سفر برمیگرده و یکی بابت قبول شدن موضوع پایان نامه اش بعد از کلی رفت و آمد شاده و یکی دیگه انقدر باتجربه شده که مسئولِ استخدام بخش مربوطه ی شرکتشون شده...
بهشون فکر می کنم. به هر کدوم از این خبرا که فکر می کنم یه لبخند از ته دل م

ادامه مطلب  

فردایی که...  

شروع کنم با این جمله که: 
"میگن سه تا زمان برای تغییر کردن هیچ وقت نمیاد: شنبه،روز تولد و روز اول سال!" 
از اونجایی که از بی ارادگی و تنبلی می ترسم شروع کردم به تغییر عادت. مثلا از ساعتای غیر رند شروع کنم. یکی منفور ترینشون هم 15:47دقیقه ست. نه برای اینکه روزای مدرسه از این ساعت درس می خونم،فقط برای اینکه ناجور بخش پذیر نیست بهش. تقارن وسایل اتاقمو بهم زدم و از اینجور کارا. خوبه... و خب هر وقت که به عبارتی جوگیر شدم از همون لحظه شروع کردم به تست آرایه

ادامه مطلب  

امشب و فردا  

دل من گرفته زاینجا هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان؟
-همه آرزویم اما چه کنم ک بسته پایم 
اونم مثل من قرار ِ خودشو تو رفتن و دور شدن میدونه. آدمای اطرافم ذره ذره روحمو می کُشن و به یه زباله پر آرزو تبدیلم میکنن. آدمای مهر طلبی که دائم باید ستایششون کنی، تاییدشون کنی و بهت اجازه نمیدن ارزشمند باشی. حال ِ خودت خوب باشه. آدم چه طوری میتونه درد این حسو کم کنه و چشمش رو روی این رفتارا ببنده؟ دارم از آدما و محبتشون و حرفاشون ک هیچ وقت واقعی و خالص نیس ب

ادامه مطلب  

بغض  

تو این دو سه روزه بغض دارم و گهگاهی هم میترکه 
امروز سر کار چشام همش پر اشک میشد همکارام دورم بودن نمیشد خودمو خالی کنم 
تا اینکه اومدم رختکن و رفتم زیر آب 
توی شلوغی صدای دوازده تا دوش صدامو کسی نمیشنید 
دیشبم توی ماشین تا برسم بیمارستان موقعش بود
 

ادامه مطلب  

اللهم اشف کل مریض  

از دیروز که سوار اتوبوس شدم بغض داشتم اما خودم رو نگه داشتم. انگار که خواستم صورت مساله رو پاک کنم و بهش فکر نکنم. مثل تو خونه که نوه مون گفت آنا خیلی لاغر شدی و من گفتم نه! لاغر نشده اما خودم آب میشدم. نمیخواستم به لاغر شدن م... فکر کنم. نمیخواستم به هیچی فکر کنم. نمیخواستم دیگه گریه کنم، نمیخواستم...
تو اتوبوس به خودم گفتم حق نداری بیدار بمونی باید بخوابی و خوابیدم از ترس بیدار ماندن و هجوم کلی فکر... صبح که رفتم سرکار اینقدری که به خوذم فشار اورده

ادامه مطلب  

نگاهم تب کرده!  

امروز یه جور ِدردناکی به حال بد خودم و اینکه من چرا انقد آدم بدیم گریه کردم. ف. میم بهم پیام داده بود که دارم منفجر میشم و اینا،کلی باهاش حرف زدم و ازم تشکر کرد،گفت که خیلی منو دوست داره،ولی من چی؟ حتی یک لحظه هم از یادم نرفت که اون باعث شد صد نفر آدم بهم بخندن وقتی ایستاده بودم...هیچی فراموشم نمیشه. سعی می کنم به اینجور آدما بیشتر خوبی کنم،به خودم میگم اگه کسی بهت بدی کرد،تو که نباید بکنی،ولی می دونم آدم پلیدیم،یه آدم تو شرایط نرمال با کسی که ب

ادامه مطلب  

فرشته  

یه دوست دارم که هر وقت همه فکرای مزخرف و بدم به اوجش میرسه یهو ظاهر میشه عینهو فرشته ها میپرسه خوبی؟برام آهنگ میفرسته حالم خوب شه منم اینقدر حرف میزنم تا هم دهن خودمو صاف کنم هم اونو..بعد حالم خوب میشه. 
حس خوشبختی میکنم اینجور موقعا

ادامه مطلب  

31. ماه کامل پارت 24  

یک جای فیلم دختر میگفت "من اگر با هر رفتار سرد میشکستم، تاحالا تکه تکه شده بودم!" و من فکر کردم چقدر تا به حال خلاف این جمله عمل کردم و به خودم ظلم کردم. با هر رفتار سردی به جای مجازات طرف مقابل یا حتی نادیده گرفتن، خودم را مجازات کردم و زانوی غم بغل گرفتم. تا جایی که باورم شد کسی نمیتواند مرا دوست داشته باشد. هنوز هم همینطورم. با هر حرفی، با هررفتاری خودم را کوچک میبینم و عذاب میکشم. ریشه ی این ماجرا برمیگردد به سال ها قبل. اما حالا؟ هیچ دوست داشت

ادامه مطلب  

من از دل کناری نجستم نجستم...  

ساعت چار و نیم نصفه شب یا صب خوابیدم روی تخت سفت خابگاهی که سفت بودنشو تا امشب نفهمیده بودم دارم با اشک چشام خودمو تو مثلث جبر جغرافیایی و باقالی و عقاید نوکانتی نامجو غرق میکنم و مطعنم دنبال این آینده نبودم ولی یادم نمیاد دنبال چه آینده ای بودم ولی نمیدونم دنبال چه آینده ایم... 

ادامه مطلب  

819  

تو فکرم درگیر شدم با خودم...
نشاط ندارم....حس ندارم...احساساتم زیاد شده...شادابیم کم شده....
کل زندگیم حول محور یه چیزی میچرخه...
فکرمیکنم باید توی حد رابطم با العبد یه فکرایی بکنم و یه نقشه هایی بکشم ...
با یه مشاور در ارتباطم...حرفای خوبی میزد که باورشون دارم....
خیلی سعی کردم بهش بفهمونم که این دلبستگی دست خودم نیست...اونم درک کرد.
دو جلسه نیم ساعته باهم داشتیم.
خیلی دارم فکرمیکنم به خودم...به اینکه داره چه بلایی سرم میاد....

ادامه مطلب  

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود...  

به نام خدا
 
امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اواخر، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجیب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته. 
اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و فوری... مثل آدم های بی هوایی که برای رسیدن به کپسول اکسیژن له له می زنند. بیهوا شده ام. بی هوا شده ام. 
دیشب توی تنهایی خودم آن روایت امام جواد(ع) را پشت هم می

ادامه مطلب  

دلم شکست  

امشب دلم شکست و اعصابم خورد شد
بیاید باهم با ادب و احترام برخورد کنیم
از ادما دوباره متنفر شدم
شما نمیدونین اگه با کسی که داره با افسردگی لعنتی دست و پنجه نرم میکنه با بی ادبی و پررویی برخورد کنین چقدر میشکنه
باید نفرین کنم؟
نه من اهل نفرین نیسم فقط میگم خدا جوابشو بده
ازاون گذشته من باید دوباره خودمو جمع و جور کنم
باید دوباره به زندگی برگردم
باید
باید
باید

ادامه مطلب  

-_-  

کمی آروم ترم. انگار که  تو خودم حکومت نظامی اعلام کردم. حتی خودم از خودم ترسیدم. میدونم که درست نیست و بالاخره از یه جا دوباره میزنن بیرون. کمال گرایی که تا دو سال پیش نمیذاشت اصلا خسته بشم از درس خوندن و کارای دیگه، الان بلای جونم شده. یه کتاب غلبه بر کمال گرایی گرفتم از سال پیش که مشاور بهم معرفی کرد، هنوز به قسمت اصلیش نرسیدم :|  ولی هربار میخونمش استرس میگیرم نمیدونم چرا. رسیدم به جایی که میگه ببین دیگران تو زمینه های کمال گرایی که

ادامه مطلب  

تو را با شبم آشنا کردم!  

احتمالا کار ِ سخت منطقی بودنه. و منطقی بودن ینی اینکه جلوی خودتو اینجور جاها بگیری...مثلا دلت نلرزه،سمتش نری. یا مثلا ناامیدی هم منطقی نبودن یه آدم رو توی اون بازه می رسونه. جبرانی هم وجود نداره. هی میخواستم برم باهاش حرف بزنم و حقیقت رو بهش بگم،عذاب وجدان داشتم و میخواستم بدونه که بی اهمیت نیست و هر کاری کردم به خاطر خودش بوده. ولی باز گفتم نه از کجا معلوم راست بگه،یا از کجا معلوم خودم راست میگم و عذاب وجدان دارم،درگیر هرمونام نیستم؟ نکنه چون

ادامه مطلب  

اوضاع مخرف  

مثل این فیلمای تخیلی که از آدما یه نیرویی خارج میشه از من داره تنفر خارج میشه ، با همه عین سگ رفتار میکنم. انگار تنفر از خودم داره بخش میشه تبدیل میشه به تنفر از همه...اصلا حتی از صدای غذا خوردن و نفس کشیدن بقیه دارم بالا میارم.امروز رفته بودم شهرکتاب اینقدر شلوغ بود اصلا دیوونه شدم نمیتونستم این همه آدمو تحمل کنم.
هر روز خدا که پا میشم‌ یه احساس گناه وحشتناک رو سینمه همش از خودم میپرسم تو خونه چیکار میکنی لعنتی؟ بزدل بودن و احمق بودنمو هی به ر

ادامه مطلب  

دست هایش سفید تر شده بودند/ می توانستند به بال بدل شوند  

چشمام رو که باز کردم، حس کردم گمشده ای دارم. یه چیزی که انگار همیشه بوده و بعد، دیگه نبود. توی همون حالت ِ خواب و بیداری که خیره سقف ِ تار ِ اتاق بودم، از خودم پرسیدم چی باعث شده این حس، بدون هیچ فکری بیاد توی ذهنت؟ بعد به دست هام نگاه کردم، با لاک ِ قرمز روشن تر از همیشه به نظر میومدند. با خودم گفتم: «می خواید تبدیل به یه جفت بال بشید؟» و اون قرمزی ها بهم دهن کجی کردند، انگار خون ِ کسی هنوز مونده رو دست هام.. خون ِ رویاهایی که تباهشون کردم، روز

ادامه مطلب  

81.  

الان محتویات غالب داخل بدن من این شکلیه؛
یک قاشق چای خوری دکسترومتروفان
یک عدد کپسول آموکسی‌کلاو
دو عدد قرص دکوتان
یک عدد کپسول سفکسین
بعد یونی با وضع اسف‌باری خودمو رسوندم درمانگاه به مامان
بعدم رفتم دکتر گفت گوش راستم عفونت کرده

ادامه مطلب  

نصفِ شبانه ها  

سال هاست تو کف بافتن موتیفم. گردشو بلد بودم همون وقتا هم یه آویز هچل هفت رنگ و وارنگ با در ماستو اینا باهاشون درست کرده بودم ولی تمام این مدت تو کف موتیف های مربعی هم بودم این پس از خون جگر ها خوردن اولیشه! خیلی ریسکی بود برای رنگ و وارنگ کردنش و ترجیح دادم این اولی همینجوری ساده ماده و با این یاسی رنگ پریده باشه تا بعدها یه گِل رنگارنگ به سر خودمو ایشان بریزم!
 
 

ادامه مطلب  

معصومیت  

 و یاد. حرف یه رفیق افتادم چند ماه پیش..که مشهد بودم .گفت براش دعا کنم.گفت ادم خوبی هستم و ..دعاهام مستجابه..
همیشه وقتی اینو میشنوم یاد حرف مادرم میوفتم بچگیا زیاد میگفت بهم دعا کن تو دعات مستجاب میشه.حتی همون موقع هم باور. نمیکردم من ادم خوب تری از مادرم باشم! الان که بهم میگن دعا کن تو دلم میگم اگه دعاهام تاثیری داشت اول تو حال خودم تغییری حاصل میشد
اول اوضاع خودم باید سر سامون میگرفت .:) 

ادامه مطلب  

62#  

تا حالا چند بار سعی کردی خودتو بذاری جای من؟ من خیلی سعی کردم خودمو بذارم جای تو، ولی همیشه یه جای کار می لنگیده، همیشه یه چیزی بوده که با سناریو هایی که می چیدم، جور درنیاد! یا ما آدما موجودات پیچیده ای هستیم، یا حالت های ممکن این سناریو ها بیش از حد زیاده، یا تکلیفمون با خودمون مشخص نیست! نمیدونیم چی میخوایم از همدیگه! فقط کارایی می کنیم که خواسته یا ناخواسته آدمارو به بازی می گیریم! شاید هیچکس با خودش فکر نمیکنه که بتونه زندگی یه آدم دیگه رو

ادامه مطلب  

ر  

موردهایی که محق تشکر هم باشم تشکر نمیخام چه برسه همچین چیزی.
فقط تو متنفر نیستی خودم بیش از همه متنفرم
اینام ننوشتم که ازم تشکر بشه یا دلداری بشم یا آرومم کنن
واسه توجیح هم ننوشتم همون اولم گفتم حقمه.
این غلط تمرین چیزیه که باید در مورد من اصلاح بشه
که دست و پا بسته ی انجام هیچی نمیشم و همچنین دست و پا بسته ی  انجام ندادن هیچی هم نمیشم یعنی خودخواهی کامل می‌دونم..
واسه همینم میگم باید اصلاح بشه
درگیر شدن و درگیر موندنشم اون زمان کاملا اراده ی خ

ادامه مطلب  

بدون غرور اضافه  

اگه سعی کنم خود خودم باشم و الکی ادای مغرورا رو در نیارم خب از کجا شروع میکنم
بذارید با تصویر تصورش کنیم فرض کنیم بخوام خود خودمو توصیف کنم
مثلا توی دانشگاه سر کلاس هستم همکلاسیم میاد طرفم و ازم یه سوالی میپرسه
میگه سلام
_سلام خوبین ؟ جانم بفرمایین ؟(همیشه ازین جانم ها فقط ج ... رو میگم و سریغ قورتش میدم که یه دفعه زشت نباشه به دختر مردم گفته ام جانم ، میگم ج... بعد حرفمو قورت میدم و میگم بفرمایید)
حرفشو میزنه ....
_ چشم حتما منم موافقم مشکلی نداره .

ادامه مطلب  

ضد حال  

یکی از بچه های کُرد تولدش بود
همه ی کُردای خوابگاه جمع شده بودن
با رقص کردی جشن رو مزین میکردن ماهم نگا میکردیم
که یهو....
سرپرست گفت:اتاق ۲۰۱،کشیک سلف...(ینی تمیز کردن سلف)
گفت:یک دو سه میگم،اگه نیایین پایین،جریمه میشین
نمیدونم چجوری خودمو رسوندم به سرپرستی
کم مونده بوداز پله ها با سر بخورم زمین
ینی همون لحظه عذاب الهی نازل شد برامون

ادامه مطلب  

 

انگار هرروز و هر دقیقه از کالبدم میام بیرون نگاه میکنم چه آدم مزخرفیم.از قیافم از مدل غذا خوردنم از صدام از حرفام از نوشته های مزخرفم از کتابام فیلمام از آیندم از گذشتم از هیچکاری نکردنم از این قرصای مسخره که باعث شدن نتونم گریه کنم فقط یه بغض خفه کننده گلومو میگیره ولی خالی نمیشه..انگار همش باید از همه عذرخواهی کنم برای مزخرف بودنم ولی در عین حال دلم میخواد همه دوستم داشته باشن دلم میخواد بهم بگن مهمم ارزش دارم.ولی خودم میدونم چقدر مزخرف و ب

ادامه مطلب  

مکالمه . رمز را می دانی  

-یه موضوعیه که خیلی وقته بد درگیرشم×چه موضوعی؟-بچگی هات هم چقدر خوب نگاه می کردی!×یه سری خصوصیاتی ذاتی هستند. یعنی با گذر زمان تغییر نمی کنن. منم از بچگی یه همچین اخلاق هایی داشتم، کم می خندیدم، کم گریه می کردم. اما زیاد خیره می شدم به همه چیز. متفکرانه!-شاید برای همین مامان بابات اسمتو گذاشتن نگار...از نگاه گرفتنش×نگفتی اون مساله چیه؟- میگم حالا...یه سوال میپرسم راست راستشو بگو. یعنی اونی که واقعا درونت حس می کنی. حالت خوبه؟×چطور مگه؟!_برام خیلی

ادامه مطلب  

259 : و برفی که آمد و توهینی که کار ساز بود  

در راستای دو پست قبل باید بگم که بالاخره تونستم
میدونم بعد از پنج ماه و خورده ای خجالت آوره
ولی الان اون کتاب دستمه و من امید دارم که هنوزم میتونم خودمو گم و گور کنم لای نوشته ها
و اینکه شروع کردم به فیلم دیدن و از این بابت هم خیلی خوشحالم :)

ادامه مطلب  

در فکر فتح قله ی قافم که آن جاست...  

بسم الله
از خودم می پرسم چه لزومی دارد سرِ گلدسته چراغ بگذارند؟ به خودم جواب می دهم لابد می خواهند هواپیما با گلدسته برخورد نکند. شروع می کنم ارتفاع سرِ گلدسته را تخمین بزنم. منتظر یک آدم می مانم. پیرمرد با دوچرخه ی چینی سبزرنگش می رود زیر گلدسته. بدون اجازه ی متولی مسجد شروع می کند به بستن قفل زنجیر دوچرخه به میله ی درِ ورودی پلکان گلدسته ها. بدون اجازه ی پیرمرد شروع می کنم به تخمین زدن ارتفاع گلدسته ها از روی قد حدود یک متر و هفتاد سانتی اش. سی

ادامه مطلب  

1033  

تو زندگیم و بین خانواده و دوستان عادتم شده به محبوب بودن، اینکه جایی خلافش برام اتفاق بیفته حس می کنم خودم می بازم و اعتماد به نفسم از دست میدم، بد عادت شدم و هر روز بیشتر از این عادت بد صدمه می بینم...
امروز که سر مسئله ی لامپ های رنگی باشگاه جلوی همه ی پرتوجوهای کلاسم مسئول باشگاه تذکر دادند، شوک شدم هفته ی اولی هست که کلاس عصر دست گرفتم و جالب تر اینکه همین کلاس باعث شدند لامپ ها رو خاموش کنم، یکی از خانم ها می گفتند مربی قبلی لامپ ها رو خاموش

ادامه مطلب  

حقیقت تلخ-تجاوز  

خدایا چرا نمیمیریم ما؟
از اینکه نمیمیریم از خوندن این مطلب از خودم شرمنده هستم.
وقتی رفتار و گفتار و سیاست های ما ، جامعه ای رو ساخته که توش چند میلیون حاشیه نشین درست شده ، کودکان کار درست شده
روزنامه رسمی ایران چاپ چهارشنبه  نوشته که :
بچه هایی در این همین ایران ، در همین گربه 7000 ساله ، در همین سرزمینی که کوروش کبیر، زمانی حکومت میکرده ، در همین سرزمینی که دین آنها اسلام است و قانون آنها اسلامی . در همین سرزیمینی بر اساس نفت و گاز ، چرخه آن می

ادامه مطلب  

دلتنگی  

سلام .....خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده........
دلیل اینکه نیومدم زیاد سربزنم این بود که اصلا چیزی واسه گفتن ندارم.....
زندگیم خداروشکر خوبه و خیلی بهم خوش میگذره....بابام رفته کربلا خوش به حالش ایشالا همه باهم بریم ...شماهم قسمتتون شه برین.......
 
همه چی خوبه اما........یه چیزی گاهی وقتا اذیتم میکنه.......اینکه چرا طرف مقابل که دلایلمو براش توضیح میدم درک نمیکنهـ......فکرخودشه.....
پس من چی....احساسم چی میشه.....من امادگی حجم این اتفاقات رو نداشتم .....
 
خودشم خوب میدو

ادامه مطلب  

فال روزنامه  

هر دوشنبه که فال ماه دی رو میخونم ، یک شباهت عجیبی با حال زندگی خودم داره . ینی دقیقا انگار واسه منه محمد نوشته شدس !
متن فال :
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
برای رسیدن به مقصود فقط تلاش کافی نیست گاهی باید از دیگران و با تجربه ها کمک خواست .
 
کاری که اصلا من نمیکنم ، همیشه دوست دارم خودم یه چیزیو بدست بیارم ، خودم زحمتشو بکشم .
خدا جون خودت یکیو بذار جلو چشام .
جام جم جان ، از شماهم ممنون !

ادامه مطلب  

چالش سی روز نوشتن  

به نام خدا
 
انقدر برای بچه های کلاس از نوشتن و نوشتن و نوشتن گفتم که خودم خجالت کشیدم. خیلی وقت است که درست و حسابی نمی نویسم. حالا که فاطمه بزرگ تر شده، وقت نداشتن هم دیگر بهانه موجهی نیست. وقت دارم و تنبلی میکنم و به جای ور رفتن با کلمه ها به استراحت های آسان تری مثل دیدن استوری روی آورده ام که حتی زحمت لایک کردن هم ندارد. 
وبلاگ نویسی یکبار من را از شر تلویزیون نجات داد. از ده سال پیش تا حالا دیگر آب من با تلویزیون توی یک جوب نرفت که نرفت. حالا

ادامه مطلب  

امتحان  

شروع شدن امتحانات رو اول به شما دوستان.....
وبعد به خودم تسلیت میگم...........

ادامه مطلب  

بی پولی  

داری زندگیتو میکنی، درستو میخونی ، یهو به خودت میای و میبینی ای دل غافل! بیست سالم شده و دیگه روم نمیشه از بابام پول بگیرم، بیست سالم شده و هیچ کاری بلد نیستم که بتونم ازش پول دربیارم، هیچی از خودم ندارم. وام دانشجویی میگیری که حداقل یه ماه بتونی خرج کارای لازم عقب افتاده که روت نمیشه از بابات بخوای رو بدی، اونم نگاه میکنی و میبینی اینقدر کم هست که نتونی هیچ کاری بکنی. یهو یه نگاه به درسات میکنی و میبینی ای وااای از اینم که نمیشه پول دراورد... ی

ادامه مطلب  

حال بد  

برگشتم ولی بدتر از قبلم. حالم خوب نیست. سرگردونم. بلاتکلیف. فشار روم هست. احساس میکنم بازندم. حالم خوب نیست. خیلی بالا و پایین خیلی دارم. راهکار؟شایدم دارم فرار میکنم، شاید دارم خیلی کمال خواهانه به قضیه نگاه میکنم. شاید زندگی رو سخت گرفتم. شاید مسیر رو درست نیومدم. ولی حالم از این شایدا به هم میخوره. پس کی دوباره روزای خوب برمیگرده؟ دوست دارم کارایی کنم که همیشه ریسکی میدونستمو و انجام نمیدادمشون. مثلا برم با یه دختر حرف بزنم دردل کنم. ما

ادامه مطلب  

ایمان بیاوریم به معجزه کیک خانگی  

به نام خدا
 
خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل کردم که برگردیم خانه. دقیقه آخر جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند خرید کوچک کردم و وقتی بالاخره رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر کردم خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس که خسته بودم. در همان لحظات مقاومت ذهنی برای نخوابیدن و به کارهای عقب افتاده رسیدن بودم که یادم از آن کیک زنجبیلی خوش عطر داخل مشما افتاد و از آن طر

ادامه مطلب  

قلب عاشق من  

بعضی وقتها با خودم میگم همه این چیزهایی که برای عشقم مینویسم رو یه جایی جمع کنم
شاید یه روزی خدا خواست و ما رو بهم رسانید و اون موقع همه اینها رو بدم بهش تا بخونه
و بفهمه اینهمه سال در فراقش چی کشیدم
ولی بعدش با خودم میگم حتی اگه روزی بیاد که بتونم بهش همه این حرفها رو هم بزنم دلیل نمیشه
که حتما کنار هم باشیم
اینهمه سال با اینهمه حس قشنگ براش نوشتم و اشک ریختم و خواستمش
تا آخر هم میخوام همین حس قشنگ برام باقی بمونه
زندگی جوری اعتماد به نفسم رو ا

ادامه مطلب  

جواب ی کامنت  

شما دارید میگید "دوستی"من خودم دوستی رو تا زمانی که با عشقم مقابله نکرده، حاشیه امن روابطم میدونم و در حفظش کوشا هستمدر کودکی دوستانی در همسایه و مدرسه داشتم در دوران دانشگاه هم دوستانی در خود دانشگاه و خوابگاه داشته امخب دوست فیک همه داشته ایم از این مدل دوستانی که بر حسب نیازشون دوستی میکردند و میگم فیک بخاطر اینه که سر کوچکترین مسائل میفروشن خنجر میزنن و ... و خب من تا اونجایی که زنده موندم سعی کردم نشون بدم به این افراد که دوستی واقع

ادامه مطلب  

شب جمعه های نوکری  

من فقط یک نوکرم ، کار خودم را می کنم
او خودش هر وقت لازم شد به نوکر می رسد
www.kheyme.net . تعجیل در فرج حضرت صاحب صلوات
من فقط یک نوکرم، کار خودم را می کنماو خودش هر وقت لازم شد به نوکر می رسدپی نوشت:البته اگر لیاقت نوکری امام حسین را داشته باشم
من فقط یک نوکرم ، کار خودم را می کنم
او خودش هر وقت لازم شد به نوکر می رسد
www.kheyme.net . تعجیل در فرج حضرت صاحب صلوات

ادامه مطلب  

شخصیت من در96  

امتحان امرو خوب بود !! 
امرو میخام از خودم بگم !ی دختر غد و ی دنده ک بقول یکی اگ از غرورم بزنم خیعلی چیزارو میتونم بفهمم اما خو هرکی ی شخصیتی داره ، لجبازم و دوس دارم از همه چی سر دربیارم ک این کارم ی روز سرمو ب باد میده :/ خیلی زود بهم بر میخوره ، رک عم و جواب هر کسو همونجا بهش میدم تا برم پشت سرش بگم، خدا عصبانیتمو ب هیشکس نشون نده خیعلی تندگو میشم مث بابام!! ینی قهر ها و عصبانیت های الکی هم زیاده اما وقتی عصبانی واقعنی بشم دیگ فاجعه میشه !! (خیعلی ب

ادامه مطلب  

فاز دپرسی !  

گاهی ادم ها دلیل ناراحتی نیستن , جرقه ی ناراحتی هستن ... مثلا خیلی بی منظور یه سوال می پرسن که یه مساله ی نسبتا بی ربط و ناراحت کننده تو ذهن تداعی میشه ... 
آقای منشی امروز یه کوه سوال از من  پرسید بماند که من طبق معمول و عادت همیشگیم به هیچ کدوم از سیل سوالات اون بزرگوار جواب ندادم,اصولا من اعتقاد به جواب دادن به سوالی که نه سودی واسه من داره نه دیگران , ندارم !!! بین این سوالاشون به سوالی پرسیدن که منو پرت کرد به گذشته ی دور .... یه سری مسائل یادم اوم

ادامه مطلب  

تلاش تلاش تلاش  

بسم الله...
 
دیگه کسی رو ندارم.. دیگه تنها شدم .. به قول بنیامین .. وای تنها شدم وای و اینا
راستی مامان و بابا چند شب پیش همو دیدن. وقتی مامان اینجا بود بابا سر رسید. بابا که داشت ذوق مرگ میشد اما بازم به مامان چیز میگفت که چرا فلان کردی و بهمان کردی. مامان هم باز داشت بلف چیزهاش و اینا رو میزد. من بعد از 13 سال به آروزم رسیدم و باز این دو را در کنار هم دیدم. در خلال صحبت هاشونم من گریه کردم و اونا ناراحت شدن. ولی برام اهمیتی ندارن من پدر و مادر دیگه ایی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >