یهویی دلم نوشت  

خسته ام.خسته از این کلافگی.خسته ام بیحوصلگی.خسته ام از بی رنگ رنگ شدم فصل ها.فصل هایی که برای اومدن هر کدومشون منتظر بودم و نقشه ها میکشیدم.از سردیشون تنم یخ زده.از یکنواختی این زندگی بیزارم.چه بسا من آدمی پر انرژی و عاشق تنوعم.و دوست ندارم لحظه ای بدون انرژی و حوصله یک جا مدتی طولانی باشم و گوشه گیری کنم....
اما این زندگی این روزگار گنگ و پیر منو خسته کرده.از بودنم.از این که خودم باشم.....
خدایا من ناشکر نیستم.خودمو به تو سپردم.صبر میکنم .میدونم رو

ادامه مطلب  

نچندان مهم(...)  

دعایی که در حق خودم میکنم اینه : منیتمو فراموش نکنم! خیلی بیشتر از اونی که بنظر میرسه مهمه!
تو راه دفتر به این فکر میکردم که چقد این نوشته های اخیرم به "من" مربوط میشه!
این خود پسندی نیست؟ شاید همین باعث شده انقد با خودم به تفاهم نرسم!انقد با خودم اشنا نباشم!
ولی نه ...
به همون سرعت از ذهنم محو میشه ... غیر ممکنه دلیلش این باشه
دارم سعی میکنم خودمو بشناسم و این کار مضری نمیتونه باشه!
قسمت خنده دارش میدونید کجاس؟ میدونم چاره چیه!باورتون میشه؟
میدونم

ادامه مطلب  

#57  

هعییییی .... دلم گرفته شدیداااااا......
کسی ام نی ..... خودمو خ محدود کردم کسی نی یکم چت کنم و حرف بزنیم.....
ولی باید دوام بیارم ...
چالش خوبیه ... کم حرفی ....
عب نداره میگذره این روزاا... میگذره....
ولی من تلاش خودمو میکنم ... ب قول یکی تو فقط کار کن و ب هیچی فک نکن و .....
امروز یکم خوشحال شدم .... ته دلم خندید ولی لبام نه ....
خوب بود.... انگار خبرای خوشی تو راهه .... گره از مشکلات یواش یواش داره باز میشه ....
 .... هعییییی....خدا جونم فقط کار خودته ... من میدونم .... منو میبینی

ادامه مطلب  

حالم از خودم به هم میخوره....  

حالم از خودم به هم میخوره.حالم از خود تنبلم به هم میخوره.یه نامه رو قرار بوده بفرستم و الان یه هفته شده.
هر روز به جای چندین کاری که توی برنامه ام هست،یک هفتم یه کار رو انجام میدم و تا آخر هفته فقط یه کار انجام میشه.
نه خوابم درسته نه حالم.همه چیز به هم ریخته است.بالاخره اتاقم رو جمع کردم...بعد از یه هفته.از چمدون متنفرم.همیشه میگفتم دلم میخواد بزرگ شدم کسی باشم که یه جا نمونه دایم در سفر باشم و هر جا یه کار انجام بدم.میخواستم دلم در گرو موندن نباش

ادامه مطلب  

هیچ عنوانی ندارد  

" خوبه آدم بتونه درد رو حس کنه مشکل واقعی وقتی پیش میاد که نتونی هیچ دردی رو حس کنی"
 
همیشه سعی کردم خودمو از هر قید و بندی رها کنم و شبیه آدمای قوی و بی خیال به نظر برسم 
و  انقدر تو نقشم فرو رفتم که دیگه خودم هم باور کردم نقش بازی کردنامو 
اما چیزی که در مورد قوی بودن خیلی آزارم میده اینه که هیچ کس باور نمیکنه من چقدر میتونم شکننده و آسیب پذیر باشم 
 
 میدونی چرا ما آدما نقش بازی می کنیم؟
چرا نمیتونیم رک و راست  باشیم؟
من فکر میکنم به خاطر این ک

ادامه مطلب  

پس من چی؟  

دیروز از دفتر با وجود اصرار باس که میرسونمت گفتم میخوام قدم بزنم براشون عجیب بود حال و روزم برا خودمم عجیب بود دلم میخواست خودمو یه جا گم و گور کنم یه جا که هیچ کس دستش بهم‌ نرسه میخواستم تا هیچ کجا بدوم و گریه کنم
گله داشتم
شکایت داشتم
از خودم از‌خدا از همه
حس کردم لوزر متولد شدم لوزرم قراره بمیرم
تقدیرم لوزر بودنه
نه اینکه دیگ اون‌حسو‌نداشته باشم
هنوزم دارمش یه مدته دارمش
دقیقا از همون وقتی که فهمیدم هیچ قلطی نمیتونم بکنم
از‌ همون موقه ک

ادامه مطلب  

هیچ عنوانی ندارد  

میگه تو که میتونی بنویسی چرا یه نویسنده ی انتقادی با یه قلم کوبنده نمیشی؟
میگم چون بزدلم 
کوبنده نویسی کار آدمای بزدل نیست 
میگه ولی تو نوشتن که خیلی پر دل و جرئتی 
میگم چون اینا یه فقط یه مشت کلمه ان 
من اگه دل و جرئت داشتم 
الان باید به جای قلم اسلحه دستم بود 
میگه اما قلم  یه وقتایی از اسلحه هم کشنده تره 
میگم آره راست میگی
ولی گفتم که قلم کوبنده به آدم بزدل نمیاد 
میگه تو بزدل نیستی فقط زیادی تو خودت فرو رفتی 
میگم چون نمیتونم بشینم و ببین

ادامه مطلب  

دلم  

دلم برای خودم می سوزه حتی دیگه خودم رو هم نمیشناسم نمیدونم کی هستم کجا هستم دارم به کجا میرم چه کسایی طرفم و چه کسایی سنگ جلو پام میخوام خودم باشم ولی نمیتونم اطرافیانم نمیگذارند همه ی ما یه نقاب بزرگ روی صورتمان داریم نقاب رو دوست ندارم میخوام برش دارم ولی تا دستم رو میبرم سمتش همه جلوم رو میگیرند مگه چیه اینکه خودم باشم جرمه؟ باید جریمه بدم؟ حاضرم سختیش رو بکشم ولی خودم باشم هیچ نقابی مثل خودت نیست
 
MB 

ادامه مطلب  

maintaining Random's happiness  

  کرختم و فیل‌ها همچنان صورتین. خوبی وبلاگ اینه که می‌تونی غرغراتو اینجا بکنی و خالی شی. دنیای واقعی به اندازه‌ی کافی گه هست لازم نیست یه رندوم گه هم اضافه‌ش کنم. 
  پ.ن: دیروز تو زندگی واقعی خودمو رندوم خطاب کردم. that was awkward... :/

ادامه مطلب  

برآی خودَم جآن  

من و خودم بآهم دیدیم اومدنآرو ؛ رفتنآرو ؛ بَدیآ و حتی خوبیآ رو . نشستیم کف ِ زندگیمون ُ هی غصه خوردیم ُ حتی خندیدیم بآ  هم . خیلی جآهآ ؛ موقع ِ تنهآییآ این فقط خودم بود که بَغلم کرد ؛ اشکآمو پآک کردو هی بآز به من امید دآد . فقط خودم بود که حرفآمو شنیدُ پآ به پآم همه جآ اومد و رفیق ِ نیمه رآه نشد . تو آینه که میبینمش واقعا بهش افتخآر میکنم که انقدر قَویه . رآستی خودَم جآن ؛ کُلی دوستت دآرم ♥️. بوس بِهِت

ادامه مطلب  

امشب چه بی قرارم :  

آیا میشود وقتی دلتنگی گوشیت زنگ بخوره نوشته باشه (عشقم)
بیدارشو پسر !!!!
باید به فکر تنهایی خودت باشی....
دست خودم را میگیرم و
از خانه بیرون میزنم!
در پارک بجز درخت؛
هیچ کس نیست!
رویِ تمام نیمکت هایِ خالی مینشینم, تا پارک از تنهایی رنج نبرد!
دلم گرفته ؛
یادِ تنهایی اتاقِ خودم می افتم
و از خودم خواهش میکنم به خانه باز گردد.
 

ادامه مطلب  

Pink Elephants on Parade  

  قلبم آکنده از ناراحتی شده و دارم زجر می‌کشم. احساس تنهایی می‌کنم. احساس می‌کنم که خواستنی نیستم. و این اصلا با عقل جور در نمیاد چون می‌دونم که فوق‌العاده‌م. برای همین همواره سعی می‌کنم خودمو فوق‌العاده‌تر کنم. اما الان که احساس شلغمیت دارم، کرخت‌تر از چیزی شدم که بخوام کاری در راستای فوق‌العاده‌تر کردن خودم بکنم. 
  فکر کنم دوازده ساعت در روز رو خوابم. اینجوری نبود تا همین هفته‌ی پیش. خواب هم می‌بینم. اما دوست ندارم خواب ببینم، چون

ادامه مطلب  

هیژده.  

چند وقت پیش رفتم سراغ نوشته‌های قدیمی. نوشته‌هایی پیدا کردم که شاید همون لحظه نه، ولی حس اون‌موقع رو برام تداعی کردن. یه دختر ۱۴ ۱۵ ساله که خیلی زیادی کم آورده بود. خیلی تنها بود. حتا یه زمانایی دیگه حال زندگی نداشت. حتا از خودش متنفر بود... حالش‌و یادمه. آره، اون پرتو چیزایی رو تحمل کرده که حتا آدم بزرگش نمی‌تونه‌ تحمل کنه. بهتره نگم چی، چون یادآوریشون‌م سخته، ولی الان که از همه‌ی اون سختیا ۳-۴  سال می‌گذره از خودم می‌پرسم شاید برای بزرگ

ادامه مطلب  

شکست.یک روز تحصن.ادامه  

با وجود تموم اون کارا توی روز دوشنبه،موفق نشدم مادرم رو راضی کنم که برم تنهایی سفر .من خوب برای حقم جنگیدم ولی نشد.هعیییی.
روز بعدش که دیروز بود،حسابی پکر و ناراحت بودم و حس بدبختی داشتم.کل روز تو تختم خوابیدم....12ساعت صبحش و 3 ساعت ظهرش و شبش،6 ساعت.سر جمع 21 ساعت.
فقط یه ذره ناهار خوردم و یه تیکه سیب زمینی آب پز و کمی چایی.
حوصله ی جویدن غذا رو نداشتم.در عوض از اول تا آخر یکی از برندای کفش مورد علاقه ام رو گشتم و به خودم گفتم به محض اینکه برم تهران ی

ادامه مطلب  

اندوهِ سیلویا  

یکشنبه از راه رسید! 
به همین زودی.. تو می دانستی ؟ بهت گفته بودم من روز یکشنبه به دنیا آمدم؟ 
نه فکر نمی کنم گفته باشم.. من زیاد درباره ی خودم با آدم ها حرف نمی زنم ولی با خودم راجع به خودم هر روز و هر شب صحبت می کنم. کار احمقانه و بی فایده ای است.. خودت را به خودت توضیح بدهی و زشت و زیبای خودت را مدام مرور کنی! 
این تابستان با شب و پنجره و سکوت و تاریکی مهربان تر بودم.. 
شب را گوش کردم.. شب را درک کردم، شب را زندگی کردم..
و حالا که حسابی با هم رفیق شده ای

ادامه مطلب  

#گرما_عضو_جدایی_ناپذیر  

ای خواننده 
سلام
این روز ها به لطف مقنعه و مانتو ، گرما تبدیل به یکی از اعضای خانوادم شده
الان هم کنار دستم نشسته میگه سلام برسون.
خلاصه کم که مشکل نداریم .
این گرمای هوا هم اومده بیخ گوش ما نشسته ول کن هم نیست.
باور کنید دیگه امیدمو از دست دادم.
یک ماه تمومه دارم چنگ و لقد میندازم.
فوت میکنم.
کولر روشن می کنم.
با جزوه هام خودمو باد میزنم.
مگه میره.
ماشالله پشت کاری هم داره ها...

ادامه مطلب  

دِلتایم سدنس  

ای کاش یه دستگاهی بود که مستقیم فکر رو از مغز تایپ میکرد رو سیستم. حیف و صد حیف!از اون شباست که علی رغم خستگی و کمبود خوابی که به شدت اذیتم می‌کنه، دوست دارم تا صبح بیدار بمونم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم... چشمام گرم اشک و خوابه اما دلم نمیخواد به خودم رحم کنم و بخوابم. صدای آهنگ رو تا آخرین وولوم بردم بالا و همه تو خونه خوابن.
از خودم میپرسم این همه گریه برای چی؟!؟!

ادامه مطلب  

گمشده  

ندیدی او را کجا رفتفکر کنم گمش کردم اگر گمش کرده باشم چیکار کنم اگر هیچ وقت پیدایش نکنم چه؟!؟ چگونه بدون اون زندگی کنم چگونه به بقیه عشق بورزم دیگران تلاشی برای پیدا شدنش می کنند؟ باید آگهی گم شدنش را به پلیس بدهم تا شاید کسی دل تنگ او شود یا برایش تلاشی کند میخواهم گزارشی بدهمگزارش گمشدن کسی یا شاید هم ربوده شدنشفردی مهربان که دوستانش او را به فردی سنگ دلفردی دلسوز که اطرافیانش او را به فردی بی تفاوت و عشقش را به نفرت تبدیل کردند شاید برای هم

ادامه مطلب  

اهنگ ای دل خودم از علیرضا طلیسچی  

 
 
رفت که بره 
این دفعه فرق میکرد با هر دفعه گره
عشقِ دلی 
که ما نشستیم پاش خیلی حرفه بره
 
کاشکی بشه 
یکی واسه ی مام از خوشیش دست بکشه
بشه که ما 
انقده بهش خوبی میکنیم که خسته بشه
 
آی دل خودم وای
اینا میخوان دورت بزنن ساده ای توئم
میان و بعد میرن تو رم نگاه نمیکنن نگاه نمیکنن
 
آی دل خودم وای 
مث همین آدما دورت انقده پُرن
که تا یکی از راه برسه عاشقت شدن عاشقت شدن
 
قلبم واسه تو می تپیدش
این حالُ هیشکی ندیدش 
چه فایده که یکی تو دلم 
داره میگه این

ادامه مطلب  

اتفاق  

حس میکنم خودم نیستم همیشه وقتی هرچند سال یبار اون اتفاق لنتی میوفته همه پس زمینه ذهنم و میگیره و نمیذاره خودم باشم . 
+ یادمه دفعه قبل با مهدیس بدرفتار کردم ، این بار با فاطمه و مه . دیگه با هیچکی حرف نمیزنم . 
++ قضیه دیروزم مزید بر علت شد .میترسم یجوری شه آیندمو خراب کنه . 
+++ واقعا انقدر تشخیص آدم سالم سخته ؟! 
 

ادامه مطلب  

چرا وبلاگ نویسی؟  

تو دوره ای که تقریبا همه به سمت شبکه های اجتماعی گرایش دارن من وبلاگ نویسی رو انتخاب کردم شاید چون میخوام خلاف جهت اب شنا کنم یا شاید نمیخوام با عکس های شیک و رنگی از دیگران تایید بگیرم فقط میخوام خودم باشم و حرفایی رو بزنم که شاید هیچکس نخونه یا اصلا برای هیچکس مهم نباشه ولی برای من مهم ، من مینویسم فقط برای دل خودم مینویسم تا خودم به ارامش برسم .
من ادم درون گرایی هستم و در مورد خودم و زندگیم هیچ وقت با دیگران حتی دوست یا اعضای خانواده صحبت نم

ادامه مطلب  

بیاین ادم باشیم ...  

نشستم فکر کردم
به خودم
به اتفاقا
به اینکه چی شد که این شد ؟!
چی شد که همه چی بهم ریخت ؟!
یه نتیجه گرفتم
خودم ارزش بیهوده دادم به ادمایی که شاید به زور میشه روشون اسم ادم گذاشت
بعضیا معرفت دارن
 میفهمن که بعضی چیزا حرمت داره
میفهمن نباید ترس و دلهره و هزار چیز بیخود انداخت تو دل بقیه
ولی بعضیا عجیب از عذاب دادنت لذت میبرن

ادامه مطلب  

مبهم  

همه چی مبهمه...انگار هوا رو مه گرفته!گاهی به خودم میام؛ و فقط می ترسم...از آینده،از درس و کنکور،از این نقطه ای که هیچکس آشنا نیست.از خودم که این ۵ماه خیلی اذیتش کردم،خیلی دور شدم ازش،خیلی بی معرفتی کردم...از کسی که بهش دروغ گفتم.از کاری که باید می کردم و نکردم...از این دیر شدنا؛نگفتنا...من ادم این روزا نیستم؛ادم اینجاها نیستم؛این برهه ی مهم از زندگی منو می ترسونه...دلم می خواد بخوابم؛برای سالهای طولانی...و بیدار نشم.هرگز!
با خودم
بدون تو چیکار کنم
م

ادامه مطلب  

769  

اگه مطمئن نبودم که سه هفته دیگه میتونم برم پیش کسایی که دوستشون دارم و دوستم دارن، یکی از همین شبا با عقل و آگاهی کامل به زندگی و جهان پس از مرگ، خودمو یا میکشتم یا گم و گور میکردم یه جا که هیچ کس ندونه کجام. من که به اجبار دارم ادامه میدم ولی گل بگیرن این زندگی ای که من دارم میکنم و به جهنم که هر آدمی یه وقتا چشماشو رو همه چیزایی که خدا بهش داده می بنده و فقط میچسبه به چیزایی که نداشته و نداره و نخواهد داشت. 
کاش BMTH زودتر یه آلبوم جدید بدن و من غرق

ادامه مطلب  

763  

اینقدر رو تخت های خوابگاه خوابیدم که تخت خودم به دلم نمیشینه! تخت باید به سختی به دست بیاد! از صندلی و نردبون بری بالا تا برسی به منبع آرامش! وگرنه دوتا از جونات میسوزه! تخت باید اینور و اونورش حفاظ داشته باشه که دست و پاتو بچسبونی بش خنک شی! و همچنین بالای تخت باید یه چوب سرتاسری باشه که مثل تخت خودم هی بالشت از بالاش بین نقش و نگار فلزیش گیر نکنه که هی بخوای مواظب بالشت نازنینت باشی که از چنگت در نره :(

ادامه مطلب  

قآنونی  

بعد از ظهر هآی زمستون لم میدادم بقل پای مامان و مشقامو مینوشتم .  چای داغ و نون و پنیر . مامان لقمه میگرفت . آبجی بزرگه خیلی قشنگ و شیک نشسته بود بعد از هر گآزی که به لقمش میزد یه قلپ چآی شیرین میخورد و به من میگفت انقدر بی کلاس نباش نگآ کن رنگ چاییت پنیری شد . منم در حالی که لقممو فرو کرده بودم توی لیوان چای منتظر بودم تا لقمم مثل خمیر قبل از پخت بشه ، بهش میخندیدم . امروز صبح که هجده سالم شد فهمیدم. چقدر دلم واسه لقمه ی خیس خورده تو چآی شیرین تنگ شد

ادامه مطلب  

"بد"  

چرا من اینجوریم؟چرا انقد تو فکر اینم که بقیه راجع بهم چی فکر میکنن؟مخصوصا دوستای م.ح.
نشسته ام سر کلاس و فکرم مدام درگیره به جای اینکه حواسم رو بدم به درسم.
من کلی ایراد دارم.کلییییی ایراد.ولی میدونم دارم تمام سعیم رو میکنم که تک به تک رفعشون کنم از ظاهرم گرفته تا شخصیت و باطنم.میدونم تا همین امروز و فردا تبدیل نمیشم به یه آدم "خوب" و "قابل معاشرت" ولی میدونم بالاخره میشم.
نباید انقدر بترسم.خدایا چرا من انقدر ترسوام.آدمای "بد" مثه من زیادن.باید آ

ادامه مطلب  

 

همه چیز خوب بود.من خوب بودم تا اینکه دوستم رو دیدم که طی یه هفته سه کیلو کم کرده.ناراحت شدم چون تمام امسال من سعی داشتم یه کیلو کم کنم و نشد.حس مغلوب شدن دارم.
درسته که هیکل زیبا رو دوست دارم و چهره ی جمع و جور و لاغر ولی دلیلم برای کم کردن وزنم اینا نیست.میخوام نشون خودم بدم که میتونم لاغر بشم.این همه سال تلاش کردم این چند کیلو اضافه وزنو از خودم دور کنم و نشد الان حس مغلوب بودن،دائم المغلوب بودن رو نسبت به کاهش وزنم دارم.عزمم جمه و میخوام شکستش

ادامه مطلب  

مثلا رژیم !  

مثلا خواستم از 63 برگردم به 59 که بودم ، امروز مثلا خواستم کم غذابخورم ! صبح : کاپوچینو( قهوه و شیر و شکر و یذره پودر کاکائو) ظهر: جوجه . عصر: کاپوچینو و چای و بازم چای و بازم چای و بازم چای و میوه و بستنی کاکائویی .
ابرو خودمو بردم فقط :/ 
+ فردا برم سراغ ناظر . در کل دوتا ناظر اصلی دارم که رو کل پروژه نظارت میکنن اما بازم بدون من کاری نمیتونن بکنن !مال منه پروژه اخه .سه تا هم ناظر واسه سه بخش میخوام که ناظر فردا یکیشونه دوتای دیگه رو هم پیدا کردم اما هنو

ادامه مطلب  

#49  

اخرش از دست فکرا و کارای خودم مجبور شدم برم پیش ی مشاور و روانشناس.....کلا ادمی ام ک اگ ب کسی اعتقاد نداشته باشم حرفاشو ب حساب نمیزارمی مشاوری و روانشناسی میشناختم ک از تلگرام پیدا کرده بودم تهران بود... حرفاش خ روم تاثیر داشت همون حرفایی ک میذاشت تو کانالش ..... مجبور شدم برم پیش اون.......رفتم پیشش ... تقریبا همه چیو بهش تعریف کردم ......
از اتفاقاتی ک برام افتاده و حرفایی ک بهم زدن از شکستام از حال خرابام ... خلاصه همه چیمو ... از هدفم از زندگی ایندم......حا

ادامه مطلب  

بدشانس  

داشتم یه فیلمیو نگا میكردم
به جان خودم پاك پاك بود
همینكه مامانم اومد گفت چی میبینی؟؟؟
مرده لباساشو درآورد :(((((
مامانمم میگه نمیخوابی این چیزا رو میبینی؟؟؟
به جان خودم نمیدونستم اینجوریه
منو چه به این چیزا!!!!
شانسه ما داریما ://
اسم فیلمه رو میگم شما ببینید اخه چه وضعشه؟؟
Strong.Woman.Do.Bong.Soon
پ ن :عكس حذف گردیده شد:/

ادامه مطلب  

فوبیا  

فوبیای این روزهایم ترامپ شدن طرف مقابل است. یعنی اینکه بزنند زیر توافقی که کردیم و روز از نو روزی از نو! من هیچ وقت مذاکره کننده خوبی نمی شدم. البته اینکه برای خودت مذاکره کنی یا دیگران شاید کمی قضیه فرق کند. اما من برای خودم هیچ وقت خیلی چانه نمی زنم. یا دوست دارم زود بدست بیاورم و یا بدهم و برود. اما آنگونه که خودم را می شناسم شاید برای حقوق دیگران اینقدر سهل گیر نباشم. علی ایحال با اینکه در این ازدواج انصافا کلاه گشادی بر سرم رفت و هر کس از ماج

ادامه مطلب  

من زندگی در پیله ی کوچک کرم ابریشم را دوست دارم  

بعد از این که ساعت های طولانی برایش حرف زدم گفت: تمرین کن آدم ِ بی نیازی باشی. 
منظورش بی نیازی از آدم ها بود. او می داند.. خوب می داند که من خدایان ِ کوچکی روی زمین دارم و از کودکی تا کنون بت پرستی بیش نبودم..فقط بتی برای پرستیدن نداشتم، من به جمع آوری کلکسیون پاک کن و تمبر و هزاران چیز دیگر تمایل نشان ندادم و صبر کردم تا بزرگ شوم و خدایانی از پوست و گوشت برای خود دست و پا کنم.. برای پرستیدن.. برای تایید گرفتن.. و هزار و یک چیزِ دیگر..
و چقدر متاسفم ب

ادامه مطلب  

گزارش ۳  

از صبح تا ساعت ۱:۳۰ مدرسه بودم تا برگشتم خونه شد ۲:۳۰ تا ناهار خوردم شد ۳ بعدش چون دیشب دیر خوابیده بودم خسته بودم خوابیدم تا ساعت ۵ ، ۵ که میخواستم شروع کنم به درس خوندن تلفن زدن بهم که جلسه ستاد هلال احمر امداد و نجات جوانانه پاشو بیا مجموعه هلال احمر که اونم اون سر شهره ( من در حال گذراندن دوره امداد و نجاتم و اگه خدا بخواد اردیبهشت ماه سال بعد کارت شناسایی امدادگری سوانحم میاد و میتونم خدایی نکرده اگه اتفاقی افتاد داوطلبانه با تیم هلال احمر

ادامه مطلب  

یه قلب ریزه...  

امروز دومین باری بود که صدای قلبش رو شنیدم..
دکتر گفت شاید نشه صداش رو بشنویم حالا فقط امتحان میکنیم! امتحان کرد و شنیدم صدای قلب کوچیکش رو...
تا همین یه هفته پیش هر کسی ازم می پرسید حس مادری داری با نی نی حرف میزنی و از این دست سوال ها،واقعا بهشون صادقانه میگفتم نه هیچ حسی ندارم فقط میدونم حال روحیم بده...
حالا من یه هفته ای میشه که دوسش دارم.اینقد دوسش دارم که میگم درد زایمان یا هر چیزی ارزش به دنیا آوردنت رو داره، البته من رو دوست داشتن یه نفر ج

ادامه مطلب  

تمااام شد، سوت اخر را بزنیییید... اه  

بنام خدای سمیع و بصیر خطا پوش بخشنده بی نظیر
بنام خالق دلها 
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این راکه تو باشی و نباشی نکنم
فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم
حوض این خاطره را گر چه پر از گل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم
من پر از زخم جگر سوزم و باید بروم
که تو را این همه در گیر حواشی نکنم
امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم
گر تفنگی برسانند به من ،نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1