حماقت  

متاسفانه با این سن و سال ، به تنهایی مصداق عقل سالم در بدن سالم رو نقض کردم .با اینکه از عواقبش اگاه بودم باز هم اینکارو کردم و خودمو کوچیک کردم .زنگ زدم به هشت ‌... .اولش زنگ میخورد ، بعدش خاموش شد !! فهمیدم حاضر به صحبت کردن نیست .کمی گذشت باز تکرار کردم .اینبار جواب داد .باهاش صحبت کردم و با اینکه خیلی برام سخت بود و میدونستم اشتباهه حرف دلمو زدم .گفت ماجرا دیگه برام تموم شدس...تو دیگه تموم شدی برام ،  من دیگه تو رو نمیخوام شرمنده !دقیقا همین حر

ادامه مطلب  

دوست پسر و دوست دختر  

دختره اومد تو آشپزخونه گوجه سبز بشوره . برگشت به دوستش گفت : فکر میکنی این گوجه سبزا رو کی برام آورده؟(با ناز و عشوه بخونید) دوستش گفت : آرین ؟؟؟؟دختره گفت : نه اون یکی .-محمددددد؟؟+نه باباااا اون یکی - میلااااااد؟؟؟+نه عزیزممم اون یکی ی ی ی-ای وای کدومو میگی !؟؟+ بابا ارمینو میگم دیگههه .. با عشق برام چیده !!!- واااای آرمیییین؟؟؟ ها ها ها .یعنی منو فاطی  فقط پوکر فیس بودیم . وااااات ؟؟؟؟ اینا چندتا چندتا دارن ؟؟؟ بعد ازون دخترای لوسی بودن که ب

ادامه مطلب  

نازنین  

وقتی از اتاق استاد بیرون آمد به حیاط دانشگاه نگاه کرد لیلا با گروهی از بچه ها داشت صحبت میکرد لیلا وقتی نازنین دید به طرفش رفت گفت استاد چکارت داشت ؟نازنین گفت : لیلا تو ارسلان فرهنگ میشناسی نمی دونم چرا اسمش برام آشنا اما یادم نمی اد ؟لیلا گفت : نه نمی شناسم حالا کی نکنه از طریق استاد ازت خواستکاری کرده ببینم تو رو یعنی یک عروسی افتادیم نازنین زد تو سر لیلا گفت برو دختر خواستگار کجا بود استاد میخواهد من با همکاری این پسره وکالت یک پرو

ادامه مطلب  

نازنین  

وقتی از اتاق استاد بیرون آمد به حیاط دانشگاه نگاه کرد لیلا با گروهی از بچه ها داشت صحبت میکرد لیلا وقتی نازنین دید به طرفش رفت گفت استاد چکارت داشت ؟نازنین گفت : لیلا تو ارسلان فرهنگ میشناسی نمی دونم چرا اسمش برام آشنا اما یادم نمی اد ؟لیلا گفت : نه نمی شناسم حالا کی نکنه از طریق استاد ازت خواستکاری کرده ببینم تو رو یعنی یک عروسی افتادیم نازنین زد تو سر لیلا گفت برو دختر خواستگار کجا بود استاد میخواهد من با همکاری این پسره وکالت یک پرو

ادامه مطلب  

عصر پنجشنبه  

صبح رفتم سر کار.هیچ کس نبود. خودم بودم و خودم. خوندم و خوندم و توی آزمایشگاه  چندتا نمونه ساختم . آرامش بود.آرامش و سکوت!بعدازظهر رفتم یه آمپول ب کمپلکس ب دوازده زدم(به تجویز خودم چون بدجور ضعف دارم) بعد هم کمی خرید کردم و اومدم خونه. فردا مهمون دارم. همکلاسی ( به قول خواهرک: شوهرت) قراره بیاد پیشم.رفتم حموم. مرغ هایی که خریده بودم پاک کردم. برای همکلاسی  به درخواست خودش باقالا قاتوق پزیدم! یه تعداد سینه ی مرغ کبابی هم درست کردم که فردا توی ما

ادامه مطلب  

عصر پنجشنبه  

صبح رفتم سر کار.هیچ کس نبود. خودم بودم و خودم. خوندم و خوندم و توی آزمایشگاه  چندتا نمونه ساختم . آرامش بود.آرامش و سکوت!بعدازظهر رفتم یه آمپول ب کمپلکس ب دوازده زدم(به تجویز خودم چون بدجور ضعف دارم) بعد هم کمی خرید کردم و اومدم خونه. فردا مهمون دارم. همکلاسی ( به قول خواهرک: شوهرت) قراره بیاد پیشم.رفتم حموم. مرغ هایی که خریده بودم پاک کردم. برای همکلاسی  به درخواست خودش باقالا قاتوق پزیدم! یه تعداد سینه ی مرغ کبابی هم درست کردم که فردا توی ما

ادامه مطلب  

جمعه ی دلنشین  

جمعه ای که شنبه ی بعد از اون تعطیل باشه واقعا دلنشینه. مگه نه؟صبح ساعت ده و نیم(دقت بفرمایید ؛ ده و نیم) با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. همکلاسی بود. تعجب کرده بود که تا اون ساعت خوابیدم. همزمان مادر زنگ زد به خونه. مادر هم از اینکه باهاشون تماس نگرفته بودم تعجب کرده بودند. آخه سابقه نداشت من تا ساعت ده و نیم صبح بخوابم. دیروز خیلی خسته شده بودم و شب هم یه قرص ضد آلرژی خورده بودم و همین باعث شد که تا اون موقع بخوابم. دیروز توی راه بودم که همکلاسی عکس

ادامه مطلب  

جمعه ی دلنشین  

جمعه ای که شنبه ی بعد از اون تعطیل باشه واقعا دلنشینه. مگه نه؟صبح ساعت ده و نیم(دقت بفرمایید ؛ ده و نیم) با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. همکلاسی بود. تعجب کرده بود که تا اون ساعت خوابیدم. همزمان مادر زنگ زد به خونه. مادر هم از اینکه باهاشون تماس نگرفته بودم تعجب کرده بودند. آخه سابقه نداشت من تا ساعت ده و نیم صبح بخوابم. دیروز خیلی خسته شده بودم و شب هم یه قرص ضد آلرژی خورده بودم و همین باعث شد که تا اون موقع بخوابم. دیروز توی راه بودم که همکلاسی عکس

ادامه مطلب  

عشقولانه  

همکلاسی اومد. دو تا بیمار ویروسی بودیم کنار هم! اون با سرفه های شدید! من با بی حالی و تب.اما کنار هم خندیدیم. حسابی همدیگه رو بغل کردیم. ناهار و چایی خوردیم! تا فرصتی میشد همدیگه رو می بوسیدم! هدیه های عید رو پیشاپیش به هم دادیم. کلی با هم حرف زدیم! نرم افزار خاصی رو که روی گوشیش داشت و از کار افتاده بود براش فعال کردم. یه فلش پر از کارتون برام آورد! غروب هم مجبور شد زودی بره! هستی اومد دیدنم. دیدار قبل از سال تحویل. دیگه نمیبینمش تا سال دیگه!

ادامه مطلب  

عشقولانه  

همکلاسی اومد. دو تا بیمار ویروسی بودیم کنار هم! اون با سرفه های شدید! من با بی حالی و تب.اما کنار هم خندیدیم. حسابی همدیگه رو بغل کردیم. ناهار و چایی خوردیم! تا فرصتی میشد همدیگه رو می بوسیدم! هدیه های عید رو پیشاپیش به هم دادیم. کلی با هم حرف زدیم! نرم افزار خاصی رو که روی گوشیش داشت و از کار افتاده بود براش فعال کردم. یه فلش پر از کارتون برام آورد! غروب هم مجبور شد زودی بره! هستی اومد دیدنم. دیدار قبل از سال تحویل. دیگه نمیبینمش تا سال دیگه!

ادامه مطلب  

بنیامین  

دل درد داشتم ، نشسته کنار میگه گل سنگم بخونم خوب میشه خاله ؟مامانش گفت اره بخون ، فک کنم شونصد بار خوند برام ♥  دورش بگردم من . بعد که خسته شد یهو شروع کرد کلاغ پر گنجشک پر پیشی پر؛ پیشی گه پر نداره خودش خبر نداره خوندن :))))

ادامه مطلب  

 

گاهی هم فکر میکنی که فلان تصمیم رو هیچوقت نمیگیری ، اما میبینی زندگی تو موقعیتی قرارت داده که ناخواسته انتخاب کردی چیزی رو که برات محال بوده!!!بازی های زندگی عجیبه و خیلی وقت ها نمیفهمم اونچه رو که برام رقم میزنه به چه علت هست و قراره چه چیزی رو بهم نشون بده....

ادامه مطلب  

رفاقت،عشق،کیمیایی/ضیافت  

دقیقا همین الان که من مست می ناب الهی هستم شبکه چهار ضیافت را پخش میکند...پر از دیالوگ های ناب و غیرت مدارانه.پر از عشق پر از بغض در گلو پر از مردانگی....روز گاری که بنز ابهت داشت روزگاری که سیبیل حرمت داشت روزگاری که رفاقت معنی داشت...غمگین میشوم هر بار میبینمش هر بار غبطه میخورم به این رفاقت که هیچوقت برای من پیش نیامد ...عجب دنیای نامردی تنها کشی شده ...خسته ام ...خیلی خسته ام...حسن جوهر چی را که میبینم غم توی دلم تلنبار میشود...چقدر غریب و تنهاییم م

ادامه مطلب  

یادی از بچگی  

من بچه ای بودم که زیادی میفهمیدم. خیلی بیشتر از بچه های هم سن و سال خودم به مسائل دقت میکردم. در مورد خیلی چیها سوالات زیادی در ذهنم شکل میگرفت. زیادی کتاب میخوندم. زیادی تلویزیون تماشا میکردم. خیلی خیلی زیاد در مورد اطرافیانم و روابطشون دقیق بودم. برای همین هم زیاد بچگی نکردم. همیشه فکرم توی دنیای بزرگترها چرخ میزد.وقتی بچه بودم و فیلم های خارجی رو تماشا میکردم که توش مردا وقتی میرسیدند خونه، همسرشون رو میبوسیدند، که زنها با شوق میرفتند به ا

ادامه مطلب  

یادی از بچگی  

من بچه ای بودم که زیادی میفهمیدم. خیلی بیشتر از بچه های هم سن و سال خودم به مسائل دقت میکردم. در مورد خیلی چیها سوالات زیادی در ذهنم شکل میگرفت. زیادی کتاب میخوندم. زیادی تلویزیون تماشا میکردم. خیلی خیلی زیاد در مورد اطرافیانم و روابطشون دقیق بودم. برای همین هم زیاد بچگی نکردم. همیشه فکرم توی دنیای بزرگترها چرخ میزد.وقتی بچه بودم و فیلم های خارجی رو تماشا میکردم که توش مردا وقتی میرسیدند خونه، همسرشون رو میبوسیدند، که زنها با شوق میرفتند به ا

ادامه مطلب  

آسمان تو چه رنگ است امروز؟  

میخوام اینجا رو آپ کنم ولی درگیر بیماری هستم و هر لحظه رو تصور میکنم لحظه ی آخره برام...ممکنه بستری بشم و به شدت ترس دارم از همچین چیزی.میشه مثل همیشه توی دعاهاتون باشم و به هر زبونی که بلدین از خدا بخواین از پس این روزها هم بربیام؟ دعاهاتون همیشه برای زندگیِ من معجزه کرده و من عمیقا بهش ایمان دارم....

ادامه مطلب  

عشاق سینه چاک من!!  

خوب امروز دوتا پست مهم داریم !! مهمترین پست در مورد عشاق سینه چاک من هست :))من به این نتیجه رسیدم , بهتره برگردم به کودکی , چون عشاق من تو این رنج سنی  فقط وجود دارن ولاغیر :||دیشب دنبال داروهام , آویزون داروخانه و زل زده بودم به آقایی که علیرغم خلوت بودن داروخانه چهارساعت بود , یک نسخه را داشت آماده میکرد و حوصله من را سر میبرد , که چشمم خورد به یک پسربچه سه ساله بسی بسیار شیطون که با مادرش اومدن داروخانه , منم تا چشمم خورد بهش بنا به عادت بهش چشمک

ادامه مطلب  

 

در مورد این کرنومتر پست قبلیه کرنومتر مشکی با بند بلند که چند حالت داشت و من فقط بلد بودم باهاش تایم بگیرم. یه بار خواستم طرز کارش یاد بگیرم..کلا به هم ریخت و یه جور تنظیم شد که علاوه بر تایم گرفتن هر ساعت وقتی دقیقه پنجاه و دوم میشد یه بوق کوتاه میزد. یه بوق کوتاه و کم جون.این بوق کوتاه شده بود کابوس من. همش منتظر صداش بودم که در بیاد. صبح، ظهر و حتی شب...بعضی شبا که حالم خوش نبود و به زور خودم میخوابوندم وسط شب با صدای بوقش از خواب می پریدم. یه ش

ادامه مطلب  

کلافم  

وقتی حالم خوب نیست مینویسم در بارش ولی موقته ؛ بعد پاک.میکنم ! اینطوری راحتم .خلاصه میگم :کلافم چون بهم ریخته کارام و خودم .بهم ریختم چون پیر شدن یکی از ادمای نزدیک.زندگیمو دیدم ، بعد یه مدت دیدمش خیلی پیر شده حالم گرفت و اذیت شدم ، چند ماه دیگم میرم میدونه و ناراحته و منم ناراحتم یه جورایی دلش تنگ شده برام و دلم تنگ شده براش نزدیکمه ولی  دوریم از هم ..( یه خانم منظورمه ؛ مادرم  منظورم نیستا)خلاصه اینکه رو به راه نیستم یکم ...

ادامه مطلب  

کلافم  

وقتی حالم خوب نیست مینویسم در بارش ولی موقته ؛ بعد پاک.میکنم ! اینطوری راحتم .خلاصه میگم :کلافم چون بهم ریخته کارام و خودم .بهم ریختم چون پیر شدن یکی از ادمای نزدیک.زندگیمو دیدم ، بعد یه مدت دیدمش خیلی پیر شده حالم گرفت و اذیت شدم ، چند ماه دیگم میرم میدونه و ناراحته و منم ناراحتم یه جورایی دلش تنگ شده برام و دلم تنگ شده براش نزدیکمه ولی  دوریم از هم ..( یه خانم منظورمه ؛ مادرم  منظورم نیستا)خلاصه اینکه رو به راه نیستم یکم ...

ادامه مطلب  

کمک میخوام  

دوستم یه اقایی ک ازم یه سال کوچیک تره رو معرفی کرده میگه خیلی افسرده و داغونه از من خواسته  ک کمکش کنیم درسته یعنی ..محبت الکی ب کسی؟برام تعریف کرده ک چجوره حالش.چیکا کنم یعنی میشه کمک بدین؟میگ بریم باهاش حرف بزنیم خوشحال شه ..نمیدونم یعنی کار درستیه؟

ادامه مطلب  

چهارشنبه سوری  

دیروز هم حالِ دل و روده ام خوب نبود. صبح با هستی حرف زدم و گفتم فکر نمیکنم بتونم بیام خونه تون! از صداش معلوم بود که ناراحت شده! بعد از ظهر رفتم خونه و به مامان زنگ زدم. مامان گفت: تنها نمون. برو پیش هستی! گفتم اگه حالم خوب شد میرم! رفتم دوش گرفتم. بعد رفتم سمت یخچال. درب یخچال رو که باز کردم و چشمم افتاد به چاقاله بادوم ها دلم نیومد که اونا رو برا خرمالوجون نبرم! لباسامو جمع و جور کردم و وسایلم رو جمع کردم که شب خونه شون بخوابم. بعد ه

ادامه مطلب  

چهارشنبه سوری  

دیروز هم حالِ دل و روده ام خوب نبود. صبح با هستی حرف زدم و گفتم فکر نمیکنم بتونم بیام خونه تون! از صداش معلوم بود که ناراحت شده! بعد از ظهر رفتم خونه و به مامان زنگ زدم. مامان گفت: تنها نمون. برو پیش هستی! گفتم اگه حالم خوب شد میرم! رفتم دوش گرفتم. بعد رفتم سمت یخچال. درب یخچال رو که باز کردم و چشمم افتاد به چاقاله بادوم ها دلم نیومد که اونا رو برا خرمالوجون نبرم! لباسامو جمع و جور کردم و وسایلم رو جمع کردم که شب خونه شون بخوابم. بعد ه

ادامه مطلب  

ولی دیگه میخوام زندگی کنم اگه بشه  

با استفاده از ممرایز ترکی استانبولی میخونم ، حالا اینکه چرا ترکی؟ واقعا خودم هم نمیدونم ، فقط یه حسی بهم میگه یه روزی یجایی قراره به دردم بخوره و خب من یاد گرفتم به تمام حس هایی که بدون هیچ منطقی در من شکل میگیرن اعتماد کنم ، اما به نظرم خیلی سخت میاد ، با اینکه من مدتی هندی خوندم و یه مقدار هم فرانسه بلدم و انگلیسی که جای خودش رو داره ، هیچ کدوم به اندازه ی ترکی برام سخت نبودن ، حالا نمیدونم واقعا زبان سختی هست و یادگیریش تلاش بیشتری میخواد یا

ادامه مطلب  

Sweet Bliss  

نمیدونم چرا تو نوشتن خوشی و شادی کند شدم. انگار که فقط مواقع غم و مصیبت باید احساساتم رو اینجا منتقل کنم. ولی باید این حس مثبت رو اینجا منتقلش کنم.حس خوبیه وقتی TA درس مورد علاقت هستی و حس مفید بودن داری وقتی کسی میاد و ازت سوال میپرسه و طوری براش توضیح میدی که بهت میگه نسبت به قضیه یه دید جدیدی گرفته .واقعا دنبال Lab مورد علاقمم. وفتی میرم وب سایت دانشگاه های مورد علاقم گذر زمان حس نمیشه. کلی استاد با پروژه هایی که واقعا جالب به نظر میرسن پید

ادامه مطلب  

 

دوستم بهم گفت  من فکر کنم بیشتر از تو خوشحالم که ۲۴ روز دیگه خندوانه در میاد. منم گفتم دیگه خندوانه رو دوست ندارم. بهم گفت که من اون کوثرو بیشتر دوست داشتمم. همونی که عاشق رامبد و خ بود. هه هه هه خیلی خنده داره خیلیییی. منم گفتم برام مهم نی و... و اون گفت منظوری نداشت! فقط فکر مکینه اون کوثر شاد تره. من رفیقشم...  خسته شدم از بس این روزا ازم پرسیدن کی خندوانه در میاد! به من چه به من چه! به من جه!!!! اه. انگار من مسئول خندوانه ام یا جارچی خندوانه ام

ادامه مطلب  

ای بهترینِ من ...  

همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرداگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد: " بپوشون اون لامصبارو ..."اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...و خیلی چیزای دیگه...اینا غیرت هست، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیستغیرت فق

ادامه مطلب  

یاد ایامی که در گلشن مقامی داشتیم  

یاااااااادش بخییییییییر اون وقتا شب که میشد یه سری میزدی بهم برای نوشتن برام زمان و زمین رو بهم میدوختی قضاوتت نمیکنم .... ازت گله ای ندارم فقط یاد گذشته ها افتادممیدونم حتما شرایطشو نداشتی چند وقت بود که تلگرامم درست نمیومدیمن که دیگه ازت خبر ندارم ...همین یه کمم ممنونم که میای پیشمولی چیزی از اوضاعت نمیفهمم با این چند جمله که بیشترش منو مورد لطف قرار میدی اما از اونجا که میشناختمت میدونم اگه میتونستی میومدیامیدوارم احوالا

ادامه مطلب  

پدر  

راننده مردی مسن بود.گفت : نوه ام خواسته بود براش توی منطقه آزاد یه آلاچیق بگیرم که فردا از صبح برن اونجا. بهش قول دادم ساعت شش صبح برم و براش یه آلاچیق رزرو کنم! بغض کردم.پدری ندارم که ازش بخوام برام کاری انجام بده. پدری ندارم که وقتی گیر و گرفتاری دارم خیالم راحت باشه که اون هست! پدری ندارم که موقع خداحافظی مادر و خواهرک رو بسپارم بهش!پدری ندارم که بهش غر بزنم که کمتر نمک بخوره!پدری ندارم که صبح ها باهاش برم پیاده رویپدری ندارم که .....همک

ادامه مطلب  

پدر  

راننده مردی مسن بود.گفت : نوه ام خواسته بود براش توی منطقه آزاد یه آلاچیق بگیرم که فردا از صبح برن اونجا. بهش قول دادم ساعت شش صبح برم و براش یه آلاچیق رزرو کنم! بغض کردم.پدری ندارم که ازش بخوام برام کاری انجام بده. پدری ندارم که وقتی گیر و گرفتاری دارم خیالم راحت باشه که اون هست! پدری ندارم که موقع خداحافظی مادر و خواهرک رو بسپارم بهش!پدری ندارم که بهش غر بزنم که کمتر نمک بخوره!پدری ندارم که صبح ها باهاش برم پیاده رویپدری ندارم که .....همک

ادامه مطلب  

روزهای هفته برای من در این روزها!  

شاید زمانی این موضوع برام فرق میکرد اما الان برای من اینطوریه! من روزهای شنبه رو بیشتر از هر روز دیگری دوست دارم! اون هم به خاطر اینکه تقریباً از هر چیزی فارغ هستی! اگر سر کار هم بروی زیاد نیاز نیست مثل روزهای دیگه جدی باشی و در ضمن شنبه شب میتونی تا دیر وقت بیدار باشی و هر کاری که دوست داری بکنی چون فرداش یکشنبه است! سکوت وحشتناک روزهای یکشنبه بعدازظهر رو (که همین الان هم هست) رو اصلاً و ابداً دوست ندارم. خیلی بده.کاش آدم اون قدر بی نیاز از ای

ادامه مطلب  

روزهای هفته برای من در این روزها!  

شاید زمانی این موضوع برام فرق میکرد اما الان برای من اینطوریه! من روزهای شنبه رو بیشتر از هر روز دیگری دوست دارم! اون هم به خاطر اینکه تقریباً از هر چیزی فارغ هستی! اگر سر کار هم بروی زیاد نیاز نیست مثل روزهای دیگه جدی باشی و در ضمن شنبه شب میتونی تا دیر وقت بیدار باشی و هر کاری که دوست داری بکنی چون فرداش یکشنبه است! سکوت وحشتناک روزهای یکشنبه بعدازظهر رو (که همین الان هم هست) رو اصلاً و ابداً دوست ندارم. خیلی بده.کاش آدم اون قدر بی نیاز از ای

ادامه مطلب  

هفته ی اول، هفته ی دوم  

هفته ی اول با سرماخوردگی  شدید و آنفولانزا گذشت! با خونه ی فک و فامیل رفتن و سوال و جواب شدن های بی خودی و نگاه های پر تعجب و بعضا پر از حسادت و کینه (که برای خودم هم عجیب و باورنکردنی بود) و گاهی محبت ها و ذوق کردن های از ته دل یه عده ی دیگه گذشت! هفته ی دوم با شکم درد و معده درد و درد و درد و درد.هیج کجا نرفتم. اکثرا کنار بخاری دراز کشیده بودم و کیسه ی آب گرم رو به شکمم میفشردم! مامان برام پلوپز و سرویس قابلمه ی چدن خریده! (تفلون دارم)از

ادامه مطلب  

هفته ی اول، هفته ی دوم  

هفته ی اول با سرماخوردگی  شدید و آنفولانزا گذشت! با خونه ی فک و فامیل رفتن و سوال و جواب شدن های بی خودی و نگاه های پر تعجب و بعضا پر از حسادت و کینه (که برای خودم هم عجیب و باورنکردنی بود) و گاهی محبت ها و ذوق کردن های از ته دل یه عده ی دیگه گذشت! هفته ی دوم با شکم درد و معده درد و درد و درد و درد.هیج کجا نرفتم. اکثرا کنار بخاری دراز کشیده بودم و کیسه ی آب گرم رو به شکمم میفشردم! مامان برام پلوپز و سرویس قابلمه ی چدن خریده! (تفلون دارم)از

ادامه مطلب  

بررسی محصول روغن نوکس و روغن کدلی  

بررسی محصول روغن نوکس و روغن کدلی
بیاین در مورد دوتا روغنی که هم برای پوست و هم مو مناسبه حرف بزنیم!
از برند نوکس و کدلی 
هردو برند معروفی هستن تو ایران و این دوتا محصول هم همچین بی سر و صدا نبود! 
هر دو تا روغن از مخلوط روغنهای گیاهی و ترکیبات دیگه ساخته شدنمثلا کدلی روغن آرگان،هسته انگور ، شی باتر و روغن دانه کنجد داره  نوکس روغن آرگان و روغن سوباکی داره
 
ولی یه چیزی که عجیب برام اینه که این روغن نوکس یهو گرون شد!!

یعنی 60 تومن افز

ادامه مطلب  

بررسی محصول روغن نوکس و روغن کدلی  

بررسی محصول روغن نوکس و روغن کدلی
بیاین در مورد دوتا روغنی که هم برای پوست و هم مو مناسبه حرف بزنیم!
از برند نوکس و کدلی 
هردو برند معروفی هستن تو ایران و این دوتا محصول هم همچین بی سر و صدا نبود! 
هر دو تا روغن از مخلوط روغنهای گیاهی و ترکیبات دیگه ساخته شدنمثلا کدلی روغن آرگان،هسته انگور ، شی باتر و روغن دانه کنجد داره  نوکس روغن آرگان و روغن سوباکی داره
 
ولی یه چیزی که عجیب برام اینه که این روغن نوکس یهو گرون شد!!

یعنی 60 تومن افز

ادامه مطلب  

 

موبایلمو پیدا کردم.لا به لای کتابای بابام.فقط دلم میخواد بودنم کی اونجا گذاشتهخودم؟ فکر نکنم! من هر جا بزارم جز اونجا! تا حالا خیلی شده چیزی گم کنم بگم که اوا اصن فکرشو نمیکردم اینجا بزارم. اما برام قابل درک بود که عاره امکانش خیلی هست که من گذاشتع باشم 90 درصد و شاید 5 درصد به دیگران شک کنم.اما این واقعا عجیبه!!! واقعا خودم گذاشتم اونجا؟اه کوثر کوثر کوثر باز گند زدی باز. فقط میتونم هر دفه که برم بیرون ایت الکرسی بخونم که برگرشتم چیزی نشده باشه! ه

ادامه مطلب  

سوسک مرده+کنکور+سوسک نمرده  

هیچ تصوری از بعد از کنکورم ندارم  شرایط سخت وعجیبیه..زندگی خودم .خونواده ام.مای برادر عزیز تر از جونم ک حاضرم بمیرم ولی اون خوشبخت شه و کائنات وابسته است به خواست خداوند برام.اهنگ اخرین رقص یه اهنگ فرانسویه دارم گوش میدم داستان داره حالا بعدا میگمامشب گریه کردم مث بقیه شبافردا تولد رومی براش یه ساعت ازین رو مانتوییا گرفتم البته برا مهتاب هم همین..ممددوست مای برادر شرکت اینترنتی داره ازون گرفتم.خانوم م.م پشتیبانم کلی باهام حرف زد .. نم

ادامه مطلب  

همه ی ای کاش های دنیا  

ای کاش دوباره پست آمریکا به ایران بسته شهای کاش عرفان دوباره بپرسه میخوای برات از آمریکا چیز میز بفرستم ای کاش بتونه مامانم با این قضیه کنار بیاد...چون هرچقدم با عرفان بودن عرفان کنار بیاد با بهایی بودن و بهایی زاده بودنش مطمئنم نمیتونهای کاش پست یه آپشنی داشت که فقط میشد از اداره ی پست تحویل گرفت و نیاد در خونهای کاش محسن یه اسکرین شات از آدرس وبلاگ داشتای کاش روزی باشه که دلیل کارامو بفهمن آدما چون هیچوقت حوصله ی شنیدن و فهمیدن ندارنای کاش

ادامه مطلب  

همه ی ای کاش های دنیا  

ای کاش دوباره پست آمریکا به ایران بسته شهای کاش عرفان دوباره بپرسه میخوای برات از آمریکا چیز میز بفرستم ای کاش بتونه مامانم با این قضیه کنار بیاد...چون هرچقدم با عرفان بودن عرفان کنار بیاد با بهایی بودن و بهایی زاده بودنش مطمئنم نمیتونهای کاش پست یه آپشنی داشت که فقط میشد از اداره ی پست تحویل گرفت و نیاد در خونهای کاش محسن یه اسکرین شات از آدرس وبلاگ داشتای کاش روزی باشه که دلیل کارامو بفهمن آدما چون هیچوقت حوصله ی شنیدن و فهمیدن ندارنای کاش

ادامه مطلب  

اسبهای پلاستیکی من  

اسب ها می تازند،خاک به هوا می رودبه راستی اینجا کجاست؟اینجا صحنه ی نبرد است؟نه اینجا تنها رویای کوتاه پسربچه ی سه ساله ای استکه با اسب های پلاستیکی اش بازی می کند.پ.ن.سلام خوفین؟دعا می کنین برام؟این متن رو تو دفتر یادداشتم دیدم.احتمالا سر کلاس نوشتمش .متنی از گذشته ی من

ادامه مطلب  

لرز  

دیروز صبح خوب بودم. رسیدم به محل کار. یکی دو ساعت که گذشت کم کم حالم تغییر کرد. بدن درد شدید و لرز! از بهیار کارخونه خواستم فشارمو اندازه بگیره! فشارم خوب بود. یازده روی هفت اما ضربان قلبم صد و سه بود. پشتم هم درد میکرد. میدونستم که درد و التهاب معده به قلب هم فشار میاره! یه قرص پروپرانولول ۱۰ خوردم و کمی بهتر شدم. تا عصر جون نداشتم راه برم. عصر با فرزانه جون رفتم دکتر. یو ساعت و نیم طول کشید و دوباره لرز اومده بود سراغم. دکتر گفت ربطی به معده ات ن

ادامه مطلب  

لرز  

دیروز صبح خوب بودم. رسیدم به محل کار. یکی دو ساعت که گذشت کم کم حالم تغییر کرد. بدن درد شدید و لرز! از بهیار کارخونه خواستم فشارمو اندازه بگیره! فشارم خوب بود. یازده روی هفت اما ضربان قلبم صد و سه بود. پشتم هم درد میکرد. میدونستم که درد و التهاب معده به قلب هم فشار میاره! یه قرص پروپرانولول ۱۰ خوردم و کمی بهتر شدم. تا عصر جون نداشتم راه برم. عصر با فرزانه جون رفتم دکتر. یو ساعت و نیم طول کشید و دوباره لرز اومده بود سراغم. دکتر گفت ربطی به معده ات ن

ادامه مطلب  

‏دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ، ‏شاید به زیر آوار فرهاد رفته باشد  

من واقعا بغضم گرفته از محبت هاتون ، نه تنها همه ی دوست های وبلاگی یا زنگ زدن یا توی تلگرام و اینستا حالم رو پرسیدن که حتی ادم هایی که من رو از وبلاگ قبلیم که مال سال ها پیشِ و من رو به اسم هانا میشناختن امروز پست گذاشته بودن که خیلی سال پیش ها دوستی به اسم هانا داشتیم که کرمانشاهی بوده و الان نگرانشیم و کاش حالش خوب باشه و بقیه ی دوستان لطف کرده بودن و بهشون گفته بودن که من سال هاست تغییر هویت دادم و جای دیگه ای با اسم جدیدی مینویسم :))و با پیدا کر

ادامه مطلب  

داستان نازنین  

ادامه داستاننازنین  به سمت اتاقش رفت ولباسها شو وبه سالن پذیرای برگشت‌گوشی تلفن وبرداشت وباخاله تماس گرفت بعد ازچندثانیه ای صدای ازپشت خط تلفن اومد بله بفرمایید نازی-الو سلام خاله جون خوبین  مامانم او نجاست میشه گوشیو بهش بدین خاله نازنین-سلام دخترم ممنون تو چطوری دیگه سرسنگین شدی به ماسرنمیزنی نازی-بخدا گرفتارم تو اولین‌فرصت چشم خاله -دورت بگرده خاله موفق باشی الهی گوشی دستت باشه الان مامانتو‌صدا میزنم  نازی -ممنون خاله ومنتظ

ادامه مطلب  

داستان نازنین  

ادامه داستاننازنین  به سمت اتاقش رفت ولباسها شو وبه سالن پذیرای برگشت‌گوشی تلفن وبرداشت وباخاله تماس گرفت بعد ازچندثانیه ای صدای ازپشت خط تلفن اومد بله بفرمایید نازی-الو سلام خاله جون خوبین  مامانم او نجاست میشه گوشیو بهش بدین خاله نازنین-سلام دخترم ممنون تو چطوری دیگه سرسنگین شدی به ماسرنمیزنی نازی-بخدا گرفتارم تو اولین‌فرصت چشم خاله -دورت بگرده خاله موفق باشی الهی گوشی دستت باشه الان مامانتو‌صدا میزنم  نازی -ممنون خاله ومنتظ

ادامه مطلب  

مرسی گوگل خره ی ابجیم  

وای! فقط میتونم بگم وای! تا مرز سکته رفتم! رمز موبایلمو یادم رفته بود. تا مرز سکته رفتم! اگه بابام میفهمید بدبخت میشدم. واااااااااااااااای ینی اگه اینو نمیفهمیدم دیگه رنگ موبایملو برای هیچ وقت نمیدیدم! هیچ وقت! الان چرا دارم گریه میکنم؟ اها خوشحالی!حالا چی شد؟هیچی هر چی سرچ زدیم انجام دادیم اما درست نشد رو گوشی من عملی نمیشد! چون ستاره رو نداشتم! بعد گفتم بزار مارک گوشی رو کلشو بنویسم نوشتم و گفت خونه رو هم نگه دار شد! یک چیز جدید گرفتم! وااا

ادامه مطلب  

1.مهر .96 و من  

خب اول بگم دیشب دست گلی به اب دادم و کلید رو گم کردم و اگر مای برادر تیز هوش من اون فکر بکر رو نمیکرد امروز هم فک نکنم به مدرسه میرسیدم.بعد هم صب ساعت 5:30بیدار شدم یادم افتاد مدرسس یهو دست و پام یخ کرد.اووووه.بعد با چه دردسری رفتم مدرسه و ...خدا بخیر کند انشالله .خداوندا لطفا خوب بگذره ..تا اینجا هم لطف فرمودی و منو رسوندی بقیش هم دیگ متشکرم.پاسخ نویس: آهای جناب آقایی که زحمت کشیدی کامنت گذاشتی ممنونم و بعد هم افرین به ای کیو بالاتون که با دو خط نوشت

ادامه مطلب  

داستان طوطی تسبیح گو  

شیخی بود که به شاگردانش عقیده می آموخت لااله الاالله یادشان میداد آنرا برایشان شرح میداد و بر اساس آن تربیتشان میکرد روزی یکی از شاگردانش طوطی ای برای او هدیه آورد زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست می داشت شیخ همواره طوطی را محبت میڪرد و او را در درسهایش حاضر میڪرد تا آنکه طوطے توانست بگوید لااله الا اللّه طوطی شب و روز لااله الا الله میگفت اما یک روز شاگردان دیدند که شیخ به شدت گریه میڪند وقتی از او علت را پرسیدند گفت طوطی به دست گربه کشت

ادامه مطلب  

داستان طوطی تسبیح گو  

شیخی بود که به شاگردانش عقیده می آموخت لااله الاالله یادشان میداد آنرا برایشان شرح میداد و بر اساس آن تربیتشان میکرد روزی یکی از شاگردانش طوطی ای برای او هدیه آورد زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست می داشت شیخ همواره طوطی را محبت میڪرد و او را در درسهایش حاضر میڪرد تا آنکه طوطے توانست بگوید لااله الا اللّه طوطی شب و روز لااله الا الله میگفت اما یک روز شاگردان دیدند که شیخ به شدت گریه میڪند وقتی از او علت را پرسیدند گفت طوطی به دست گربه کشت

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >